X
تبلیغات
مجمع ادبی مذهبی یاس کبود شعبه فاطمیه ری
صفحه اصلی |  آرشيو وبلاگ |  عناوين مطالب
مجمع ادبی مذهبی یاس کبود شعبه فاطمیه ری
پست الکترونیک   RSS

شهادت ابراهیم بن مالک اشتر نخعی


از سال تولد او اطلاع دقیقی در دست نیست؛ اما به استناد این که ابراهیم در جنگ صفین نوجوان بوده، معلوم می شود که او بین سال های 15 تا 21 ق. به دنیا آمده است.

او از قبیله نخع که تیره ای از قبیله مذحج است، می باشد. قبیله مذحج، یکی از بزرگ ترین و مشهورترین قبائل یمن است. این قبیله در مقابل دشمن شدیدتر از همه قبائل مبارزه می کرد. آن ها بعد از شهادت حضرت علی علیه السلام در کوفه ساکن شدند.

نام پنج تن در زمره فرزندان ابراهیم به چشم می خورد: «نعمان»، «مالک»، «محمد»، «قاسم» و «خولان».

مردم بیشتر او را «ابونعمان» می خواندند و به این کنیه شهرت داشت. از میان پسرانش، محمد و قاسم از راویان حدیث بوده اند و با واسطه، روایاتی از اهل بیت علیهم السلام راجع به ظهور امام مهدی(عجّ) و ولایت امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده اند. نسبت «ورّام» عالم بزرگ شیعه و صاحب مجموعه ورّام، از طریق خولان به ابراهیم و مالک اشتر می رسد.

ابراهیم که در دامان مالک اشتر رشد کرده و فنون نظامی را از افسر رشید ولایت آموخته بود، همراه پدرش در جنگ صفین شرکت جست و رشادت های زیادی از خود نشان داد. یک صحنه از رشادت های او چنین پدید آمد که:                                                                  پدرش مالک اشتر، در مقابل عمروبن عاص قرار گرفت و نیزه ای به طرف او انداخت. او از صحنه گریخت. جوانی از جوانان قبیله حمیره که در سپاه معاویه بود، صحنه را دید و پرچم را از عمروبن عاص گرفت و گفت: اکنون هنگام نبرد جوانی چون من است. و شروع به رجز خواندن کرد. مالک اشتر، دست فرزندش ابراهیم را گرفت و گفت:                                      به میدان نبرد برو؛ زیرا او جوانی نوسال است و تو نیز چون او جوانی نوسال هستی.ابراهیم به میدان رفت و رجزی زیبا سرداد و حمله ای سخت کرد. بعد از مدتی نبرد، طرف مقابلش را به هلاکت رساند. و بدین ترتیب مراتب عشقش را به مقام شامخ ولایت نشان داد.

ابراهیم و قیام مختار

یکی از افرادی که در قیام مختار نقش مهم و مؤثّری داشت ، ابراهیم ابن مالک اشتر بود که به جرأت می توان گفت که در این قیام نقشی فعّال داشت .

چهره ای مانند ابراهیم موجبات اعتلای هر چه بیشتر مختار را فراهم آورده بود و موفقیت های بسیاری را نصیب قیام کرده بود.

ابراهیم پذیرفت و با مختار بیعت کرد و به همراه او قیام بزرگ شیعیان عراق را به راه انداخت او پس از آغاز قیام و بدست گرفتن امور کوفه به عنوان فرمانده کل سپاه مختار انتخاب شده اقدامات بسیاری را در کوفه و عراق به انجام رسانید

شخصیت نافذ ابراهیم و فکر بلند و شجاعت و کاردانی او در امور جنگ از یک سو و علاقه شدید و اخلاص او نسبت به ساحت مقدس اهل بیت پیامبر(ص) از سوی دیگر و سایر صفات برجسته ای که در وجود ابراهیم جمع شده بود، مختار و سران شیعه عراق را به پیوستن او به قیام امیدوار کرده بود. آن ها او را مایه امید و پشتیبانی قوی و فرماندهی لایق برای قیام می دانستند، پس تصمیم گرفتند که با ابراهیم ملاقات و او را به قیام دعوت نمایند ؛ از این رو پس از فراهم آمدن مقدمات قیام و پیش از اعلان آن تنی چند از سران شیعه با مختار ملاقات کردند و پیشنهاد دادند که اگر مردی چون ابراهیم فرزند مالک اشتر به ما بپیوندد، امید زیادی به پیروزی خواهیم داشت.

مختار از این پیشنهاد استقبال کرد و آن ها را نزد ابراهیم فرستاد تا مسأله را با او در میان بگذارند. در مذاکراتی که بین سران و مختار با ابراهیم پیش آمد ،  آن ها نزد ابراهیم رفتند و ضمن بیان موضوع هدف از قیام خود را تنها خون خواهی امام حسین(ع) و اهل بیت او بیان کرده و متذکر شدند که از سوی اهل بیت پیامبر(ص) در این کار اجازه نیز دارند . ابراهیم در این جلسه در پاسخ به بزرگان کوفه شرط کرد که در صورتی دعوتشان را می پذیرد که فرماندهی قیام با او باشد ؛ اما سران شیعه نپذیرفته ، رهبر قیام را مختار معرفی کردند که از سوی محمد بن حنفیه عهده دار این امر گردیده است.

سه روز پس از این جلسه مختار و ده نفر از سران قوم به خانه ابراهیم رفتند، پس از تعارفات معمول مختار، نامه ای به ابراهیم داد و مدعی شد که نامه حنفیه است که برای ابراهیم فرستاده است.

 ابراهیم به جهت عنوان نام «مهدی» بعد از نام محمد حنفیه، در صحت نامه تردید کرد؛ اما مختار و بزرگانی که همراه مختار آمده بودند، به صحت مفاد نامه شهادت دادند. ابراهیم پذیرفت و با مختار بیعت کرد و به همراه او قیام بزرگ شیعیان عراق را به راه انداخت . او پس از آغاز قیام و بدست گرفتن امور کوفه به عنوان فرمانده کل سپاه مختار انتخاب شده، اقدامات بسیاری را در کوفه و عراق به انجام رسانید .

بارزترین عرصه ظهور ابراهیم

جنگ نهر خازر بارزترین عرصه ظهور و بروز قابلیت های فرماندهی این فرمانده شجاع بود. در این جنگ سپاه بیست هزار نفری عراق بر لشکر هشتاد و سه هزار نفری شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد فائق آمد  و ابن زیاد نیز در نبردی تن به تن با ابراهیم کشته شد .

ابراهیم بعد از اتمام کار از موصل به نصیبین رفت و کارگزاران خود را به نواحی مختلف جزیره فرستاد و آنجا را فتح کرد .

دشمن از هر ابزاری برای تفرقه استفاده می کند !

در میان راه دشمن ، در میان مختار وابراهیم اختلاف افکنده وبه تفرقه افکنی پرداخت .این حیله دشمن موجب شد که میان ابراهیم ومختار جدایی وفاصله ایجاد شده و گویا ابراهیم در ادامه کار از نهضت مختار کناره گرفته بود، از این رو در پی حادثه حمله مصعب بن زبیر در پیوستن به مختار تعلل و سستی می ورزید و حتی گفته شده به نامه های مکرر و پشت سر هم مختار پس از شکست اولیه اش از قوای مصعب ، توجهی نکرده، نزد او باز نگشت .

همین کناره گیری او از مختار باعث شده بود که بعد از شهادت مختار ، مصعب بن زبیر از یک سو و عبدالملک مروان از سوی دیگر در او طمع ببندند تا ابراهیم را که مردی پر نفوذ و مدیر بود ، را با خود همراه سازند ؛ از این رو مصعب نامه ای به ابراهیم نوشته به او وعده داد که در صورتی که حکومت ابن زبیر را بپذیرد، امارت مناطق شمالی عراق را به او می سپارد . نامه ی مشابهی نیز از سوی عبدالملک مروان - خلیفه اموی شام - به دست ابراهیم رسید . ابراهیم با یاران و مشاورانش در این باب به مشورت پرداخت و سرانجام تصمیم گرفت با مصعب بن زبیر همراه شود ، پس نامه ای به مصعب نوشت و با گروهی از یاران خود از موصل یا نصیبین - مقر حکومت خود - حرکت کرد و به کوفه آمد و با مصعب ملاقات کرد .

سرانجام ابراهیم در سال 72 هجری در پی شکست لشکر عراق از سپاهیان عبدالملک مروان که برای تصرف عراق به جنگ مصعب بن عمیر فرستاده شده بودند، در 13 جمادی الاولی در سن چهل سالگی کشته شد.

مرقد شریفش بین جاده قدیمی سامرّا به بغداد واقع است. این قبر تا سامرّا 8 فرسخ و تا دجله 4 فرسخ فاصله دارد و مرقد او همان محل شهادت اوست. بر روی سنگی که بالای درب این مرقد است؛ نوشته شده: «هذا قبر مرحوم السید ابراهیم بن مالک الاجدر النخعی، علمدار رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم » البته به اشتباه به جای اشتر، اجدر نوشته اند، و از کلمه «علمدار» معلوم می شود که این عبارت، کار ایرانیان است.

این قبر اکنون به قبر «شیخ ابراهیم» شهرت دارد و زیارتگاه مردم می باشد این مرقد در جای بلندی قرار دارد و گنبد این بقعه باگچ، سفید شده است.

علامه سید محسن امین: ابراهیم، مردی شجاع، سلحشور و با شهامت بود. او رئیس و مدافع قبیله اش بوده او طبعی والا و همتی بلند داشت و حامی حق و حقیقت بود. او دارای زبانی فصیح و شاعری شیرین زبان و هوادار و دوستدار اهل بیت بود. ابراهیم همانند پدرش دارای همه این ویژگی ها بود و چنین فرزندی باید شبیه پدرش باشد.

علامه مجلسی از قول ابن نما، (فقیه بزرگ شیعه) می گوید: ابراهیم (رحمة اللّه علیه) مظهر شجاعت مقاومت، و سلحشوری قاطع بود. او محب و دوست دار اهل بیت پیامبر و پرچمدار و دلباخته آنان بود.

محمد حرزالدین: ابراهیم اشتر فردی شجاع و یکّه تاز میدان نبرد و دوستدار اهل بیت بود. او در شیعه بودنش محکم و مطمئن بود؛ و نه تنها از لحاظ اخلاقیات شبیه پدرش بود، بلکه صورت و هیکل ظاهرش نیز همانند پدرش مالک اشتر بود.

ذهبی از عالمان اهل سنّت: ابراهیم همانند پدرش از قهرمانان و بزرگان بود. او شیعه فاضلی بود.

ابن جوزی از عالمان اهل سنّت: ابراهیم بن الاشتر دارای صدایی پر هیبت، گیرا و پر جذبه بود.

بلاذری از عالمان اهل سنّت: ابراهیم در حالی که جوانی نوسال بود، شجاع نیز بود.

علامه مجلسی: ابراهیم شخصی نبود که در دین خودش شک کند. او در اعتقادش گمراه نشد و هیچ گاه یقینش را از دست نداد. او در انتقام گرفتن از خون امام حسین علیه السلام مشارکت کرد.




برچسب ها : ابراهیم بن مالک اشتر نخعی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

وفات محمد بن هادی (ع) فرزند امام علی النقی (ع)




سيد محمد با کنيه ي ابوجعفر، فرزند بزرگ امام هادي (ع) و فردي جليل القدر و عظيم الشأن بود؛ بگونه اي که شيعيان و غیر شیعیان  گمان مي کردند امامت بعد از پدر به وي خواهد رسيد؛ زيرا  وجودش مجمع کمالات اخلاقي و نفساني بود. ليکن مرگ او در زمان حيات پدرش بر اين پندار خاتمه داد. سيد محمد  در 50 كيلومتري جنوب سامراء و در شمال بغداد و نزديك قريه اي به نام بلد(قريه بلد امروزه در استان صلاح الدين واقع شده است كه به سبب وجود اين قبر به « بلد سيد محمد » معروف است. اين قريه تا بغداد هشتاد كيلومتر فاصله دارد) از نواحي دُجَيل، بين راه بغداد و سامراء، دفن شده است. او، كه از بزرگان و مبارزان عصر خود بود، در ميان شيعيان و دوست داران اهل بيت به « سبع الدجيل »، شير دجيل، معروف بود. سيد محمد در 228 ق، به دنيا آمد و در 252ق دو سال قبل از شهادت امام هادي(عليه السلام)، درحالي كه از زيارت پدر باز مي گشت در قريه بلد بيمار شد و از دنيا رفت و در همان جا خاك شد.

شیر مرد دجیل

ابوجعفر سيد محمدعلیه السلام فرزند امام هادي علیه السلام در ميان صحرانشينان دجيلي و ساکنان شهر بلد، معروف به «سبع الدجيل» يعني شيرمرد دجيل است، شيعيان عرب زبان، به اين بزرگوار درست همان احترامي را قائل و معتقدند که شيعيان فارسي زبان بويژه ايرانيان براي حضرت ابوالفضل العباس قائلند.

وي نه تنها نزد شيعه بلکه نزد اهل سنت و اعراب باديه هم از جايگاه رفيعي برخوردار است. آنان نيز احترام او را دارند و از جنابش مي ترسند؛ از اينرو هرگز قسم دروغ به او نمي خورند و پيوسته از اطراف براي او نذر مي برند. و مرقدش فصل الخصومه ي بسياري از اختلاف و مشاجرات است؛ چرا که وقتي امر منتهي به قسم به امامزاده محمد مي شود منکر از قسم خوردن نکول مي کند و حق را به طرف دعوا مي دهد، مبادا مورد خشم و نفرين آن بزرگوار قرار گيرد.
بنابر نقل شيخ کليني زماني که محمد، فرزند امام هادي (ع) فوت کرد گروهي از بني هاشم براي عرض تسليت به خانه ي امام هادي (ع) رفتند؛ ديدند براي آن حضرت در صحن منزل بساطي گسترده اند و متجاوز از يکصد و پنجاه نفر از آل ابي طالب، بني عباس و قريش گرد آن بزرگوار نشسته اند. در اين هنگام امام حسن (ع) - در حالي که گريبان خود را در مرگ برادر چاک زده بودعيب جويان وقتي خواستند، به اين کار امام علیه السلام  اشکال کنند، حضرت فرمود: حضرت موساي پيامبر نيز در وفات برادرش هارون گريبان چاک کرد - وارد شد و کنار پدر ايستاد. پس از مدتي امام هاي (ع) رو به او کرد و فرمود:
«يا بني احدث لله شکرا فقد احدث فيک امرا»
پسرم! تازه کن شکر خداي را که خداوند تازه کرد در حق تو امري را.
چند روايت ديگر نيز بدين مضمون وجود دارد. ممکن است در اين روايات تصور «بداء» شود و گفته شود اراده ي خدا نخست بر امامت محمد فرزند بزرگ امام هادي (ع) تعلق گرفته بود، براي خدا «بداء» حاصل شد و به فرزند ديگرش امام حسن (ع) تعلق گرفت. در صورتي که چنين نسبتي به خدا محال است چون مستلزم نسبت جهل به ذات باريتعالي است.
تأمل در مضمون سخن امام (ع) مي رساند که اين روايات ارتباطي با مسأله ي «بداء» ندارد. مضمون روايات اين است که خداوند با مرگ محمد امامت امام عسکري (ع) را براي شيعيان - که معتقد بودند محمد به خاطر کمالات و شايستگيها و نيز پسر بزرگ بودنش، جانشين پدر خواهد شد - آشکار ساخت و مرگ او در حيات پدرش موجب شد هر گونه شک و ترديدي نسبت به امامت امام عسکري (ع) از دلها زدوده شود.
اين روايت بيانگر مقام و منزلت محمد نزد خداوند است؛ چه آنکه بر اين مطلب دلالت دارد که هر چند او امام نبود و اراده ي خدا بر امامت برادر بزرگوارش ابو محمد تعلق گرفته بود، ولي تالي تلو امام (ع) بود؛ چون مستفاد از مجموع روايات وارد شده در اين زمينه اين است که در ديد مردم شرايط و مقتضيات امامت - از جمله فرزند بزرگ امام بودن و برخورداري از شايستگيها و کمالات نفساني - در وجود ابو جعفر نيز فراهم بوده است؛ ولي آنان غافل از اين بودند که مرتبه ي اکمل و اتم اين شرايط و مقتضيات در وجود مبارک برادرش ابو محمد (ع) جمع است. به همين جهت اراده ي خداوند بر امامت آن گرامي پس از پدر تعلق گرفته است و اين مسأله بعد از فوت محمد براي مردم آشکار شد.

.سيّد محمد سلام الله عليه را انسي عجيب با قرآن بود و زماني که قرآن مي‌خواند، روحانيت خاصّي از او جلوه‌گر مي‌شد، او شيفتة قرآن و عاشق تلاوت و قرائت آن بود.

آستانه سید محمد علیه السلام

اين آستانة مبارکه چون در مسير اصلي راه سامرا نبوده و با راه اصلي فاصله داشته، بر اثر ناامن بودن آن منطقه تا عصر صفويّه متروک مانده بود، لذا به طور دقيق از تاريخ بناي آن اطلاعي در دست نيست، جز اين که در تعميرات اساسي که در سالهاي 1379 ـ 1384ق. در اين آستانه انجام گشت و از قرائن و پي‌هايي که مشاهده شده بعضي از اهل اطلاع اظهار مي‌دارند که عمارت اوّل اين آستانه متعلّق به قرن چهارم است که توسط عضدالدوله ديلمي انجام گرفته است.

نخستين كسي كه به تعمير و مرمت بقعه اين بزرگوار اقدام كرد شاه اسماعيل صفوي بود. سپس، مولي محمد رفيع بن محمد شفيع در 1198ق، به نمايندگي از سوي احمد خان دنبلي به ادامه اين كار همت گماشت. اين بقعه تا زمان ياد شده به دليل دوري از جاده اصلي سامراء چندان مورد اعتنا و توجه نبود و متروك شده بود. با قرار گرفتن اين آستان برسرراه اصلي بغداد ـ سامراء، زائران بي شماري را به سوي خود جلب كرد و رو به آباداني نهاد. در 1208 ق، شيخ زين العابدين كاظمي آل سلماسي گنبدي از گچ و آجر برروي آن مزار بنا كرد و كاروان سرايي نيز جهت سكونت زائران، به هزينه احمد خان دنبلي، ساخته شد. در 1244 ق، ملامحمد صالح برغاني قزويني با نظارت سردار حسن خان تعميراتي روي آستان سيد محمد انجام داد. او عمارت قبلي را تخريب و آستان و گنبد را به صورت مجلل بنا كرد كه بازسازي آن شش سال طول كشيد.

در 1310 ق به كوشش مرحوم محدث نوري صاحب کتاب مستدرک الوسائل برخي از كاشي هاي گنبد مرمت و هشت حجره در جنوب و چهار حجره در طرف غرب صحن احداث شد. ضريحي از فولاد روي مرقد مطهر قرار گرفت و كف صحن با سنگ مرمر فرش شد. ديوارهاي اطراف، تا نيمه، با سنگ تزيين و بقيه آينه كاري گرديد. در سال هاي 1380 تا 1384ق توسعه اي در آستان مقدس امام زاده محمد توسط حاج آقا محمد طباطبايي قمي انجام يافت كه آخرين تعميرات در آن بود. اكنون، صحن به شكل مربعي با ضلع هاي 150 متري است. محيط گنبد پنجاه و ارتفاع آن 45 متر است و در كنار آن مناره اي به ارتفاع چهل متر قرار دارد كه در 1379 ق ساخته شده است. داخل حرم نيز با كاشي كاري و آينه كاري هنرمندان ايراني تزيين شده است. پس از هجرت ميرزاي شيرازي به سامرا، در يکي از مسافرتهاي ميرزا که همراه شاگردانش پياده از سامرا بر آستانة سيد محمد مشرّف گشتند، تعميراتي انجام داده و چند حجره به حجرات صحن افزودند.

فرزندان سید محمد علیه السلام

در کتاب بحر الانسا ب نوشته شده که سید محمد نه فرزند داشته که از ترس مخالفین خود در سامرا به ایران مهاجرت کرده و در ایران به شهادت رسیده اند. در این کتاب می نویسد : که پنج فرزند وی به نام های لطف الله و ابوطالب و رحمه الله و عنایت الله و هدایت الله به شهر لار حرکت کردند و درآنجابه شهادت رسیدند.

چهار نفر دیگر از اولاد سید محمد به خوی و سلماس مهاجرت کرده و در آنجا به شهادت رسیده اند . نام این چهار برادر عبارتند از:
سید اسحاق ، سید محمود، سید جعفر و سید اسکندر.




برچسب ها : محمد بن هادی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

ملا صدرا



محمد بن ابراهيم قوامي شيرازي ملقب به صدر المتالهين يا ملاصدرا در ظهر روز نهم جمادي الاولي سال 980 قمري ديده به جهان گشود.پدر او خواجه ابراهيم قوامي مردي پرهيزگار ديندار و دوستدار و حامي دانش و معرفت بود.در زمان حيات ملاصدرا, شيراز داراي حكومت مستقلي بود و حكمراني آن به برادر شاه واگذار گرديد كه ،‌ پدر ملاصدرا بعنوان معاون او و دومين شخصيت مهم آن منطقه به شمار مي رفت, و به نظر مي رسيد تنها موهبتي كه خداوند به او ارزاني نداشته است داشتن فرزند باشد. اما بالاخره خداوند درخواست ها و دعاهاي اين مرد پاك و زاهد را بي جواب نگذاشت و بهترين پسران را به او ارزاني كرد كه او را محمد ملقب به صدرالدين نام نهاد به آن اميد كه عالي ترين شخصيت مذهبي گردد. در دوران جواني, صدرالمتالهين جوان با شيخ بهايي آشنا گرديد كه سنگ بناي شخصيت علمي و اخلاقي ملاصدرا توسط اين دانشمند جهانديده كم نظير بنا نهاده شد. و تكميل اين بناي معنوي را استاد ديگرش دانشمند سترگ و استاد علوم ديني و الهي و معارف حقيقي و اصول يقيني سيدامير محمد باقر بن شمس الدين مشهور به ميرداماد عهده دار گشت.از شاگردان او ميتوان به حاج ملاهادي سبزه زاري و ملامحسن فيض كاشاني اشاره كرد.

شرايط اجتماعي:

صدرالمتالهين حكيم خانه به دوشي بود كه به جرم آزادگي روح و فكر مجبور شد تا از پايتخت و پايتخت نشينان روي گرداند. وي در مقدمه كتاب اسفار دلايل بيزاري خود را از جاهلان فرزانه نماي زمان خود و عزلت و تصوف خويش را در كهك (روستايي دورافتاده در سي كيلومتري شهر مقدس قم) بيان داشته است.پس از بازگشت به شيراز
شهرت صدراي شيرازي عالمگير شده بود و طالبان حكمت از نواحي و اطراف براي درك فيض به حضورش مي شتافتند. او خود در مقدمه اسفار مي گويد: «..... بتدريج آنچه در خود اندوخته بودم همچون آبشاري خروشان فرود آمد و چون دريايي پر موج در منظر جويندگان و پويندگان قرار گرفت.

شخصيت فلسفي:

در زمان حيات ملاصدرا يعني در اواخر قرن دهم و شروع قرن يازدهم هجري كلام و فلسفه از علوم رايج و محبوب آن زمان به شمار مي رفتند. دليل عمده گسترش اين علم نسبت به ساير علوم آن زمان مانند فقه، ‌ادبيات عرب، ‌رياضي، ‌نجوم و طب و ديگر علوم و همچنين هنرهاي رايج آن زمان مانند خط، معماري و كتيبه را مي توان در شرايط اجتماعي آن دوران كه خود زاييده شرايط سياسي حاكم بر كشور بود جستجو نمود. عدم وابستگي و استقرار ومركزيت حكومت وقت امنيت و آزادي خاصي را حكمفرما ساخته بودكه شكوفا شدن استعداد ها و گسترش هنر و علم را در پي داشت.

صدرالدين محمد در علوم متعارف زمان و بويژه در فلسفه اشراق و مكتب مشاء‌ و كلام و عرفان و تفسير قرآن مهارت يافت. او آثار فلسفي متفكراني چون سقراط و فلاسفه هم عصر او، افلاطون، ‌ارسطو و شاگردانش و همچنين دانشمنداني چون ابن سينا و خواجه نصرالدين طوسي را دقيقا بررسي نمود و موارد ضعف آنها را باز شناخت و مسايل مبهم مكاتب را بخوبي دانست. او اگر چه از مكتب اشراق بهره ها برد ولي هرگز تسليم عقايد آنان نشد و گرچه شاگرد مكتب مشا گرديد ليكن هرگز مقيد به اين روش نشد. ملا صدرا پايه گذار حكمت متعاليه مي باشد كه حاوي ژرف ترين پاسخ ها به مسائل فلسفي است. ملاصدرا علاوه بر سالك و رهرو در عرفان بعنوان موفق ترين سالكين در فلسفه مي باشد كه با طي كردن مراحل مختلف گنجينه با ارزشي را براي ساخت قلعه اي از دانش كشف نمود كه با نور جاوداني حقيقت مي درخشد.

شخصيت عرفاني:

من وقتي ديدم زمانه با من سر دشمني دارد و به پرورش اراذل و جهال مشغول است و روز به روز شعله هاي آتش جهالت و گمراهي برافروخته تر و بدحالي و نامردي فراگيرتر مي شود ناچار روي از فرزندان دنيا برتافتم و دامن از معركه بيرون كشيدم و از دنياي خمودي و جمود و ناسپاسي به گوشه اي پناه بردم و در انزواي گمنامي وشكسته حالي پنهان شدم. دل از آرزوها بريدم و همراه شكسته دلان بر اداي واجبات كمر بستم. با گمنامي و شكسته حالي به گوشه اي خزيدم. دل از آرزوها بريدم و با خاطري شكسته به اداي واجبات كمر بستم و كوتاهيهاي گذشته را در برابر خداي بزرگ به تلافي برخاستم. نه درسي گفتم و نه كتابي تاليف نمودم. زيرا اظهار نظر و تصرف در علوم و فنون و القاي درس و رفع اشكالات و شبهات و .... نيازمند تصفيه روح و انديشه و تهذيب خيال از نابساماني و اختلال، پايداري اوضاع و احوال و آسايش خاطر از كدورت و ملال است و با اين همه رنج و ملالي كه گوش مي شنود و چشم مي بيند چگونه چنين فراغتي ممكن است... ناچار از آميزش و همراهي با مردم دل كندم و از انس با آنان مايوس گشتم تا آنجا كه دشمني روزگار و فرزندان زمانه بر من سهل شد و نسبت به انكار و اقرارشان و عزت و اهانتشان بي اعتنا شدم. آنگاه روي فطرت به سوي سبب ساز حقيقي نموده، با تمام وجودم دربارگاه قدسش به تضرع و زاري برخاستم و مدتي طولاني بر اين حال گذرانده ام. سرانجام در اثر طول مجاهدت و كثرت رياضت نورالهي در درون جانم تابيدن گرفت و دلم از شعله شهود مشتعل گشت. انوار ملكوتي بر آن افاضه شد و اسرار نهاني جبروت بر وي گشود و در پي آن به اسراري دست يافتم كه در گذشته نمي دانستم و رمزهايي برايم كشف شد كه به آن گونه از طريق برهان نيافته بودم و هر چه از اسرارالهي و حقايق ربوبي و وديعه هاي عرشي و رمز راز صمدي را با كمك عقل و برهان مي دانستم با شهود و عيان روشنتر يافتم. در اينجا بود كه عقلم آرام گرفت و استراحت يافت و نسيم انوار حق صبح و عصر و شب و روز بر آن وزيد و آنچنان به حق نزديك شد كه همواره با او به مناجات نشست.

آثار:

· الحكمه العرشيه

· الحكمه المتعاليه في الاسفار العظيمه الاربعه

· المعه المشرقيه في الفنون المنطقيه

· المبدا و المعاد

· المشاعر

· المظاهر الالهيه في الاسفار علوم الكامليه

· الشواهد الربوبيه في مناهج السلوكيه

· التصور و التصديق

· الوريده القلبيه في معارفه الربوبيه

· اسرار الايات و الانوار البينات

· ديوان اشعار

· حدوث العالم

· اكسير العارفين في المعارفه طريق الحق و اليقين

· اعجاز النعمين

· كسرالاصنام الاجاهليه في ذم المتصوفين

· مفاتيح الغيب

· متشابهات القرآن

· رساله سه اصل

و ...

وفات:

حكيم وارسته در طول عمر 71 ساله اش هفت بار با پاي پياده به حج مشرف شد و گل تن را با طواف كعبه دل صفا بخشيد و در آخر نيز سر بر اين راه نهاد و به هنگام آغاز سفر هفتم يا در بازگشت از آن سفر به سال 1050 ه .ق در شهر بصره تن رنجور را وداع نمود و در جوار حق قرار گرفت، و در همانجا به خاك سپرده شد و اگر چه امروز اثري ازقبر او نيست اما عطر دلنشين حكمت متعاليه از مركب نوشته هايش همواره مشام جان را مي نوازد.




برچسب ها : ملاصدرا, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

  شهادت سلطان علی بن امام محمد باقر علیه السلام

     


شهید اردهال


         


نام: علی(ابوالحسن، طاهر)

پدر: محمد ابن علی ابن الحسین(ع)

مادر: امّ ولد( نام های او زیینب، لیلا، امّ حکیمه)1

فرزندان: احمد و فاطمه- فاطمه یکی از همسران امام کاظم (ع)

سن: 32 سال

مسئولیت: نائب خاص امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق(ع)

سال اعزام: حدود 113 هجری قمری و اوایل قرن دوم

حاکم دوران: هشام بن عبدالملک

محل شهادت: قتلگاه حضرت در 4 کیلومتری حرم مطهر ( بند سنگی ازناوه)

تاریخ شهادت: 27 جمادی الثانی116

چگونگی شهادت: جدا شدن سر از بدن مبارک آن حضرت با لب تشنه و فرستادن آن به دارالخلافه

قاتل: ارقم شامی حدود 55 سال بعد از واقعه ی کربلا

یکی از 4 امامزاده ی لازم التعظیم در کشور

دفن عده ای از شهدا در رکاب حضرت علی بن محمد الباقر (ع) در قتلگاه.

مشاهده ی کرامات زیادی در حرم مطهر و شهادتگاه آن حضرت ... و زیارت آیت ا... العظمی مرعشی نجفی از سردابه ی اجساد شهدا در ایوان صفا در سال 1341 خورشیدی.


                  

حضرت اباالحسن علی ابن امام محمد باقر (ع) در سال 113 هجری قمری جهت امر تبلیغ دین مبین اسلام و پاسخگویی به احساسات مذهبی مومنان وارد کاشان شدند و به مدت 3 سال در میان عاشقان و دلباختگان اهل البیت به ارشاد مردم ولایتمدار پرداختند از ویژگیهای بارز این امامزاده لازم التعظیم می توان به فرزند بلافصل بودن و هچنین نایب الامامین یعنی امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) اشاره نمود درخصوص مقام والای آنحضرت روایتهای متعددی نقل شده است که از جمله آن می توان به حدیث حضرت امام صادق (ع) اشاره نمود که می فرماید :هرکس برادرم حضرت علی ابن باقر (ع) را در اردهال زیارت کند مانند کسی است که قبر جدم حسین (ع) را در کربلا زیارت کرده باشد و هچنین حضرت امام رضا (ع) می فرماید نعم الموضع الاردهال فلزم و تمسک به ، چه خوب مکانی است اردهال پس به آن التزام و تمسک پیدا کنید حضرت علی ابن امام محمد باقر (ع) در سال 116 هجری قمری با یاران و اعوانش به جنگ با کفر زمانه می پردازد و پس از رشادتهای فراوان سرانجام در 27 جمادی الثانی در دره ازناوه با یاران باوفایش به شهادت رسید و سر مبارکش را از تن جدا نموده و برای حاکم جور وقت در شهر قزون ارسال نمودند و بدن مطهرش را در مشهد اردهال به خاک سپردند
 


فرزندان حضرت

طبق آنچه در تاریخ معتبر آمده دو فرزند برای حضرت ثابت شده است.

1-    حضرت فاطمه بنت علی بن محمد الباقر (ع) . دلیل تاریخی بر وجد ایشان فرموده علامه نسابه زبیری متوفای سال 216 ه.ق  فرموده محدث جلیل حاج شیخ عباس قمی (ره) و علمای دیگری که تصریح کردندحضرت سلطانعلي (ع) دختری داشته به نام فاطمه که امام موسی کاظم او را به نکاح خود درآرده است.

2-    سید جلیل احمد بن علی بن محمد الباقر (ع).دلیل تاریخی بر جود چنین فرزندی فرموده میرزا عبدالله افندی اصفهانی در کتاب ریاض العلما  فرموده حاج شیخ عباس قمی (ره) و علمای دیگری که همه دلالت بر این دارند که امامزاده سید احمد که مرقد مطهرش درمحله باغات در کنار جاده خواجوی اصفهان قراردارد.(خیابان عافیت)

3-    امامزاده سید ناصر الدین در تهران , امامزاده قاسم در اطراف کجور  چالوس ,امامزاده سید علا الدین , سید شرف الدین محمد در اورازان طالقان  ،امامزاده سیدقاضی ,سید آباد حستجون طالقان از حضرت نسب می برند.





برچسب ها : شهادت سلطان علی بن امام محمد باقر, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, علی بن محمد باقر

«به یاد حکیم عمر خیام»

                     هرکس که دلش محوِ خدا شد ، به شد

                                            آگَه ز مخازنِ سما شد ، به شد

                     از عالَمِ جان سّرِ نهان را طلبید

                                          از زمره‌ی مردانِ ولا شد، به شد

                    دل را به علومِ عاقلان صیقل داد

                                  دور از خطرِ نفس و هوی شد، به شد

                   با علم و هنر چونان قرین گشت و عجین

                                         واقف به علومِ کبریا شد، به شد

                 آمد به جهان، بنده ز بهرِ ثمری

                                  چون پیکِ سعادت و هما شد، به شد

               در مهلت چند روزه‌ی خود زین سفرش

                                          یاری‌گرِ خَلقِ بی‌نوا شد به شد

               تهمت چو زدند به حُرمت‌اش بی‌خردان

                                          در نزدِ خدا چو پر بها شد به شد

              گویم همه را به یادِ خیامِ حکیم

                                     کاین حکمتِ او جهان‌نما شد به شد

             از هرِ سرِ انگشتِ هنرپرورِ او

                                        یک نقش نوین ز او بنا شد به شد

             از فلسفه‌اش مانده رسالاتی چند

                                         پُر مغز و ورای ماسوا شد به شد

             شُهره ز رباعیات خود شد به جهان

                                           الحقِ که سزاوار ثنا شد به شد

            با چشم دل ار به عمق شعرش نگریم

                                          دانیم چو او پر از خدا شد به شد

           او هم چو بزرگان دگر رفت ز دست

                            هرکس که بر او دست به دعا شد به شد

                                                                    

                                                                             (ز.رسایی)

 



«حكيم عمر خيام»

 

حكيم ابولفتح غياث الدين عمر ابن ابراهيم خيام يكي از چهرهاي درخشان علم و ادب ايران و از دانشمندان كم نظير اين سرزمين است كه در دوره سلجوقيان ظهور نمود.

برخي گفته اند زادگاه اين حكيم بزرگ شهر نيشابور و تاريخ تولدش در خدود 407 هجري و تاريخ وفاتش در سال 517 هجري قمري مي باشد و در جوار بقعه امام زاده محمد محروق در نزديكي نيشابور مدفون است.

وي يكي از شاگردان با استعداد امام موفق و با حسن طوسي و حسن صباح همدرس بوده است كه پرورش يافتگان اين معلم به مقام بلند مي رسيدند. و چون اين سه تن در ميان شاگردان امام موفق از استعداد بالايي برخوردار بوده اند پيش بيني مي كردند احتمالاً يكي از ايشان به مقام ديواني برسند بنابر همين اساس با هم عهد و پيمان مي بندند كه هر يك به مقامي رسيدند ديگران را ياري دهند تا اينكه حسن طوسي در زمان سلطنت الب ارسلان سلجوقي به وزارت و صدارت مي رسد و از آنجا كه آدمي فوق العاده با سياست و كياست بوده با تدابير وي پادشاه ايران در جنگ با روميان پيروز مي گردد و بدين جهت او را در تاريخ الب ارسلان رو مي خوانده اند و حسن طوسي با لقب خواجه نظام الملك با خدمات ارزنده اي كه داشت در تاريخ ايران مشهور است.

بعداً در زمان ملكشاه سلجوقي فرزند الب ارسلان فراغتي پيش آمده بود، حكيم عمر خيام و حسن صباح به اتفاق به ملاقات خواجه نطام المك بنا به عهد دوران شباب مي روند و خواجه نيز با بزرگواري ذاتي خويش به عهد خود وفا نموده و مقدم ايشان را گرامي داشته و به گرمي ميپذيرد، حسن صباح را يك كرسي از وزارت واگذار مي نمايد.

اما از آنجا كه حكيم عمر خيام اهل علم بود و در بيشتر علوم زمان خويش مانند ستاره شناسي و فلسفه و فقه و رياضيات ,حدیث، تفسیر، حکمت و اختر شناسی زبردستي خاصي داشت چنانكه يكي از اعيان منجمان ملكشاه بود كه به همراه هفت تن ديگر به تغيير و اصلاح تقويم معروف جلالي پرداخت و به ميل خود تن به كارهاي دولتي نداد و فقط از خواجه تقاضا كرد كه مختصري براي او مقرر دارد و به همين اندازه اكتفا نمود و از علم به كار ديگر نپرداخت.

آثار خيام

1- اشعار عربي كه چند قطعه بيشتر نيست.  2- رباعيات فارسي  3- رساله جبر و مقابله به عربي، خيام اولين كسي است كه كتاب جبر و مقابله كامل را تدوين نمود و معادلات را طبقه بندي كرد و معادله درجه سوم را حل نمود و قاعدة بدست آوردن ضرائب بسط دو جمله اي را كه امروز بنام اسحاق نيوتن كاشف جاذبه زمين معروف است كشف كرد و بيان نمود.  4-  رسالة في شرح اشكل من مصادرات كتاب اقليدس. 5- زيج ملكشاهي  6- مختصري در طبيعيات  7- صحيفه اي بزبان فارسي در كليات وجود  8- رساله اي بزبان فارسي در كليات وجود  9- رساله اي در كون و تكليف.  10- رساله اي در شناخت سيم و زر بنام: في الاحتيال المعرفه مقداري الذهب و الفصه في جسم مركب منها.  11- رساله اي در صورت تضاد در جواب سه مسئله از حكمت  12- رساله لوازم الامكنه.   13- ترجمه فارسي خطبه ابن سينا از عربي.  14- قسمتي از مجموعه روضه الرضوان القلوب  كه به كوشش كريستنسن كشف شده.   15- نوروز فارسي و عربي در وجود.   16- رساله نظام الملك راجع به حكومت  17- دو گفتار فارسي و عربي در وجود  18- دو رساله در سه مسئله از حكمت  19- رساله اي در علم اعلي و حكمت اولي

پيش بيني خيام

اين حكايت شيرين را نظامي عروضي كه خود از معاصران حكيم خيام بوده در چهار مقاله آورده و چنين نوشته در سنه ست و خمس مائه بشهر بلخ در كوي برده فروشان در سراي امير سعده جره، خواجه امام عمر خيامي و خواجه مظفر اسفزاري نزول كرده بودند و من بدان خدمت پيوسته بودم. در ميان مجلس عشرت از حجه الحق عمر شنيدم كه او گفت: گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل مي افشان مي كند. مرا اين سخن مستحيل نمود و دانستم چنوئي گزافه نگويد. چون در سنه ثلثين به نيشابور رسيدم چهار سال بود تا آن بزرگ روي در نقاب خاك كشيده بود و عالم سفلي ازو يتيم مانده و او را بر من حق استادي بود. آدينه اي بزيارت او رفتم و يكي را با خودم ببردم كه خاك او بمن نماند. مرا بگورستان حيره بيرون آورده و بر دست چپ گشتم، در پايين ديوار باغي خاك او ديدم نهاده و درختان امرود گلابي و زردآلو سر از باغ بيرون كرده و چندان برگ شكوفا بر خاك او ريخته كه خاك او در زير گل پنهان بود و مرا ياد آن حكايت كه  به شهر بلخ ازو شنيده بودم. گريه بر من افتاد كه در بسيط عالم و اقطار ربع مسكون او را هيچ جاي نظيري نمي ديدم  ايزد تبارك و تعالي جاي او در جنان كناد. بمنه و كرمه.

رباعيات خيام

اينك كه بطور اختصار با زندگي و مقام علمي اين دانشمند بزرگ آشنا شديم بجاست كه نظر مرحوم فروغي « ذكاء الملك » را پيرامون فضائل علمي و رباعيات خيام در اين جا نقل كنيم:

« جاي بسي تأسف است كه هر چند خيام را اين رباعيات نامي ساخته اما مردم ما از عارف و عامي قدر او را ندانسته و تصوراتي دربارة او كرده اند كه مي توان گفت مظلوم واقع شده است. عابدان و مقدسان خشك، كلمات او را كفر آميز دانسته، عامه مردم او را شرابخوار پنداشته و به اشعار او از نظر تحريض و ترغيب به ميخوارگي نگريسته اند و جماعتي به همين جهت و بنابراين كه او را بي اعتقاد به مبدء و معاد فرض كرده اند هواخواه او شده اند. و مقدسين از آن رو مطعوتش شمرده اند... »


تصحیحات رباعیات خیام:

قدیم‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده‌است خریدة القصر عمادالدین کاتب اصفهانی‌است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی است.این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده‌است . نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است.کتاب‌های قدیمی (پیش از سدهٔ نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفادهٔ مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند: تاریخ جهانگشا (۶۵۸ ق)، تاریخ گزیدهٔ حمدالله مستوفی (۷۳۰ ق)، نزهة المجالس (۷۳۱ ق)، مونس الاحرار (۷۴۱ ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانهٔ شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.

با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید.این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد. با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطهٔ داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است.

شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون فیترجرالد انگلیسی‌است که با ترجمهٔ شاعرانهٔ رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعهٔ خود اشعاری از خیام آورده‌آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست.

تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.»
بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است. مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است.

نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در ۱۳۲۰ به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستن‌سن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوهٔ تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.




برچسب ها : حکیم عمر خیام نیشابوری, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

به یاد حکیم ابوالقاسم فردوسی

                    به‌فرمانِ یزدان به زیرِ سپهر

                                                 به آغوشِ مادر شد آن پورچهر

                   که دهقان همی بود او را پدر

                                                  به انعامِ دنیا، فزون بود و سر

                  به مالِ پدر شد غنی، در شباب

                                                    همه همتش بود اندر کتاب

                 به دنبالِ دستمایه با جنب و جوش

                                              که در راه شهنامه بندد به‌کوش

                 به سی‌ سال عمرش در این ره برفت

                                            بر او پُر مرارت همی‌بود و سخت

                سخن گویم از مرد نیکوسرشت

                                         که شهنامه را با دل و جان نوشت

               هویدا به گنجش شد ابیاتِ بیش

                                                که دارد اثر از دل پاک خویش

              همی‌بود دارای طبعی لطیف

                                           در این شیوه او را نبودش حریف

             به حسِ وطن‌دوستی بی‌نظیر

                                            دلاور به‌حفظ سُنن همچو شیر

            نگه‌دارِ فرهنگ دیرینه بود

                                                 ز بندِ حوادث مصونش نمود

            چو از چند بیت‌اش شوی فیض‌یاب

                                           به الباقی‌اش تن‌دهی بر شتاب

            تو گر غرقِ در بحرِ شعرش شوی

                                          نخواهی که زان بحر بیرون روی

            به‌کارش بوَد ماهر و اهلِ فن

                                                  چونان پهلوانانِ رویینه تن

           به شهنامه این نکته بود آشکار

                                          که خوبی درآرد ز زشتی دمار

           ز رستم همی‌گفت و میدانِ جنگ

                                            ز گودرز و گیو و ز دنیای رنگ

          نباشد مرا بیش از این بر شما

                                             که از او کنم حقِ مطلب ادا

          سرانجام فردوسیِ خوش سخن

                                              به‌دیدارِ یزدان بسی داد تن

          از او مانده بر جا نشانی نکو

                                            که ایران کنَد فخر هردم ز او

 

                                                                  (ز.رسایی)

 



«حکیم ابوالقاسم فردوسی»


در سال 329 هجری در «طبران» طوس به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود كه ثروت و موقعیت قابل توجهی داشت. فردوسی در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش به دست می آورد، به کسی محتاج نبود؛ اما بتدریج، آن اموال را از دست داد و به تهیدستی گرفتار شد.

وی از همان زمان كه به كسب علم و دانش می پرداخت، به خواندن داستان هم علاقه مند شد و 
به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر انداخت تا شاهنامه را به نظم در آورد. چنان که از گفته خود او  بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده و پس از یافتن نسخه اصلی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرده است. او در این باره می گوبد:

 بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
 
فردوسی در سال 370 یا 371، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار، هم خود او ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم برخی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند، او را یاری می کردند. ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالها، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند                      چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی                        به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال                        پراکنده شد مال و برگشت حال
 
فردوسی نیز مانند بابك سعی در بازگشت آیین زرتشت و زبان پارسی به ایران داشت. با این تفاوت که فردوسی قصد داشت با قلمش  به مردم یادآوری کند که چه بودند و حال چه شدند. او توانست با قلم و سرشت زیبای خود، زبان پارسی را به مردم بازگرداند، اما به دلیل برخی از شعرهایش، مورد خشم خلیفه وقت قرار گرفت. فردوسی و بابك تلاش بسیاری كردند تا به ایرانیان، هویت راستین شان را یادآور شوند. فردوسی تا حدودی موفق بود و توانست با شاهنامه، زبان پارسی را به ایران زمین بازگرداند، ولی بابک نتوانست به هدفش برسد.
بر خلاف آنچه كه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را تنها به دلیل علاقه شخصی و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار، بتدریج ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاه بزرگی درآورد و با این تصور كه سلطان محمود، قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی، به اشعار ستایش آمیز شاعران علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود، تشویق نکرد.
علت اینکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. برخی گفته اند که به سبب بدگویی حسودان، فردوسی نزد سلطان محمود به بی دینی متهم شد. در حقیقت، ایمان فردوسی به شیعه- که سلطان محمود آن را قبول نداشت- هم به این موضوع اضافه شد و از این رو، سلطان به او بی اعتنایی کرد.
برخی از شاعران دربار سلطان محمود نسبت به فردوسی حسادت ورزیده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود، پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال، سلطان محمود، شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت :
«شاهنامه خود هیچ نیست، مگر حدیث رستم؛ و اندر سپاه من، هزار مرد چون رستم هست».
فردوسی از این بی اعتنایی سلطان محمود برآشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات، غزنین را ترک کرد و مدتی در شهرهای هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت، تا آنکه سرانجام در زادگاه خود «طوس» درگذشت. فردوسی را در شهر «طوس» و در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
در تاریخ آمده است که چند سال بعد، سلطان محمود از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود، پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجویی کنند. اما روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند. از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود كه او نیز هدیه سلطان محمود را نپذیرفت.
جنازه فردوسی اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نیافت. منابع مختلف، علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقاله نظامی عروضی) دانسته‌اند.
شاهنامه نه تنها بزرگترین و پرمایه ترین مجموعه شعر به جا مانده از عهد سامانی و غزنوی است، بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران باستان و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی به شمار می رود.
فردوسی طبع لطیفی داشت، سخنش از طعنه، هجو، دروغ و چاپلوسی به دور بود و تا جایی كه می توانست از به كار بردن كلمه های غیر اخلاقی خودداری می كرد. او در وطن دوستی، سری پر شور داشت؛ از این رو، به داستانهای کهن و تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید و از تورانیان و رومیان و اعراب - به دلیل صدماتی که بر ایران وارد آورده بودند - نفرت داشت.
 
ویژگیهای هنری شاهنامه
شاهنامه نگاهبان راستین سنتهای ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بدون وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جا نمی ماند. فردوسی شاعری معتقد و مومن به ولایت معصومین علیهم ‌السلام بود و خود را بنده اهل بیت نبی و ستاینده خاک پای وصی می دانست و تاکید می کرد که:

گرت زین بد آید، گناه من است
چنین است و آیین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
 
فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، دو فرهنگ ایران و اسلام را به بهترین شكل ممکن در هم آمیخت. اهمیت شاهنامه تنها در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبار نامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن، ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی ملتی کهن دارد؛ ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت در ستیز بوده است.
شاهنامه از حدود شصت هزار بیت تشکیل شده و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی است. شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند. جنگ کاوه و ضحاک ستمگر، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش با دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارد.
دیدگاه فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه پشتیبان خوبیها در برابر ستم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان به شمار می رود، همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد. زیبایی و شکوه ایران نیز آن را در معرض رنجها و سختیهای گوناگون قرار می دهد و از این رو، پهلوانانش با تمام توان به دفاع از هستی این کشور و ارزشهای ژرف انسانی مردمانش بر می خیزند و در این راه، جان خود را نیز فدا می كنند. برخی از پهلوانان شاهنامه، نمونه متعالی انسانهایی هستند که عمرشان را به تمامی در اختیار  همنوعان خود قرار داده اند؛ پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند. شخصیتهای دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور، وجودشان آکنده از فتنه گری، بدخویی و تباهی است. آنها ماموران اهریمنند و قصد نابودی و تباهی در كار جهان را دارند.
قهرمانان شاهنامه ستیزی همیشگی با مرگ دارند و این ستیز، نه رویگردانی از مرگ است و نه پناه بردن به كنج پارسایی؛ بلکه پهلوان در رویارویی و درگیری با خطرهای بزرگ، به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ دور می سازد.
بیشتر داستانهای شاهنامه، فانی بودن دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار رهنمون می سازد، با وجود این، آنجا که زمان بیان سخن عاشقانه می رسد، فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی خاص خود، موضوع را می پروراند.
 
تصویرسازی
تصویرسازی در شعر فردوسی جایگاه ویژه ای دارد. شاعر با تجسم رخدادها و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده، او را همراه با خود به متن حوادث می برد؛ گویی خواننده، داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است. تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی بیشتر توصیفهای طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی، موجب هماهنگی جزیی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستانها شده است. چند بیت زیر در توصیف آفتاب آمده است:
چو خورشید از چرخ گردنده سر                                  

برآورد بر سان زرین سپر
پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک
چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب
و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
 چو خورشید تابنده شد ناپدید                                       شب تیره بر چرخ لشگر کشید

موسیقی
موسیقی از عناصر اصلی شعر فردوسی به شمار می رود. انتخاب وزن متقارب[1] که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند. فردوسی علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی، تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد. اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظه های طبیعت و زندگی، از دیگر ویژگیهای مهم شعر فردوسی است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس                            هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ                              همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش                          ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد                                     ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید                                بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر                                 ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر                                همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب                              سوی غرق دارند گفتی شتاب

سرچشمه داستانهای شاهنامه
نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود. این کتاب، چون به دستور «ابومنصور توسی» و با سرمایه او فراهم آمد، به «شاهنامه ابومنصوری» مشهور است و جزء تاریخ گذشته ایران به شمار می رود. اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود، در برخی از نسخه های خطی شاهنامه موجود است. علاوه بر این، یک شاهنامه منثور دیگر به نام «شاهنامه ابوالموید بلخی» نیز قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف شده است، اما چون به کلی از میان رفته، نمی توان درباره آن اظهار نظر کرد.
پس از این دوره، در قرن چهارم، شاعری به نام «دقیقی» به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را آغاز کرد. دقیقی، زرتشتی بود و در جوانی، اشعاری در مدح برخی از امیران چغانی و سامانی سرود و جوایز گرانبهایی دریافت کرد. وی به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ابومنصوری را - که به نثر بود- به نظم در آورد. دقیقی بیش از هزار بیت از این شاهنامه را نسروده بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 ﻫ.ق) و فردوسی، استاد و همشهری دقیقی، کار ناتمام او را دنبال کرد. از این رو، می توان شاهنامه دقیقی را سرچشمه اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.
 
بخشهای اصلی شاهنامه
موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم، از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا سرنگونی حکومت ساسانیان به دست اعراب است كه به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری
این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد، از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان به وجود آمد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن، در این دوره صورت می گیرد. در این عهد، بیشتر جنگها داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگترین مشکل این عصر بوده است (برخی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که همواره با آریاییهای مهاجم، جنگ و ستیز داشته اند).
در پایان این عهد، ضحاک، دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام، پس از هزار سال، فریدون به یاری کاوه آهنگر و با حمایت مردم، او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.
 
دوره پهلوانی
دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر و گرشاسب، به ترتیب، به تخت پادشاهی می نشینند. جنگ میان ایران و توران آغاز می شود. پادشاهان کیانی مانند کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد، دلاورانی مانند زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
سیاوش پسر کیکاووس، به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او، به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود. مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود «شغاد» از بین می رود و سیستان به دست «بهمن» پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد و با مرگ رستم، دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی
این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند. در این زمان، اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا یا همان داریوش سوم را می کشد و به جای او بر تخت می نشیند. پس از اسکندر، دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آنگاه، حمله عرب پیش آمده و با شکست ایرانیان، شاهنامه به پایان می رسد.
از زمان دفن فردوسی، آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور «میرزا عبدالوهاب خان شیرازی»، والی خراسان، محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب ‌رئیسش، «محمدعلی فروغی» و «سید حسن تقی‌زاده»، متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینه این کار از مردم (بدون استفاده از بودجه دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در سال ۱۳۱۳ افتتاح گردید. این آرامگاه به علت نشست، در سال ۱۳۴۳ دوباره تخریب و تا سال ۱۳۴۷ بازسازی شد.




برچسب ها : حکیم ابوالقاسم فردوسی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

مقام مادر

                        گل خلقت ، همیشه یاورِ من

                                             بگفتا کیست؟ گفتم مادرِ من

                        به هستِ او به دنیا پا گشودم

                                           گرفت رونق از او مُلک وجودم

                        مرا با شیره‌ی جانش بقا داد

                                           به راه و رسمِ بودن، آشِنا داد

                       نشد غافل ز من حتی به آنی

                                     که این خُویش بوَد از حق نشانی

                      در آن شب‌ها که بودم زار و بیمار

                                           کنارم می نشست آرام و بیدار

                    بشد آغوشِ مهرش مامنِ من

                                               پناهی جان‌فزا بهرِ تنِ من

                    صدای دل‌نوازش در برِ گوش

                                    ببُرد از من توان و طاقت و هوش

                    به لالاییِ او بی‌تاب بودم

                                        به اندک مدتی در خواب بودم

                   زبانم را به گفتن آشِنا کرد

                                               الفبای وجودم را بنا کرد

                  چنان بر من سخن آهسته سر داد

                                      بسی آگاهی از زیر و زبر و داد

                 زمان بگذشت و بر من راه آموخت

                                         مرا جان و دلی آگاه آموخت

                دعای خیرِ او شد قوتِ جانم

                                             بوَد قاصر به مدحِ او زبانم

               به‌پاسِ حقش اندر گردن من

                                         همیشه باشد او تاجِ سرِ من

 

                                                               ( ز.رسایی )

 



برترین مامِ جهان

                 مایه‌ی نورِ دلِ پیغمبری یا فاطمه

                                        نعمتِ افضل نبی را کوثری یا فاطمه

                 مصطفی شمس و علی باشد قمر

                               شمس را دختر، قمر را هسمری یا فاطمه

               این جهان را بهرِ تو، حق آفرید

                                    گردش و دورِ زمان را محوری یا فاطمه

              عصمت و خدمت، عبادت، معرفت،

                                 عفت و حلم و سخا را مظهری یا فاطمه

              برترین مامِ جهانی ای منیر

                                         یازده نورِ هدی را مادری یا فاطمه

             چشمه‌ی جوشانِ فیضِ ایزدی

                                       طالبینِ راهِ حق را رهبری یا فاطمه

            معنیِ خیرِ کثیر و رحمتی

                                      گنج احکامِ خدا را گوهری یا فاطمه

           بر محمد می‌رسد عطر بهشت

                                 از دلِ مینوی چون تو دختری یا فاطمه

          مثلِ تو، عالَم به خود هرگز ندید

                                      از ازل تا به ابد هم برتری یا فاطمه

 

                                                               (ز.رسایی )



تولد بهترین زن عالم

به گفته «امین الدین طبرسى‏» دانشمند بزرگ ما: «مشهور در روایات شیعه این است كه حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) در سال پنجم بعثت‏ بیستم جمادى الاثانى در شهر مكه متولد گردید،و هنگام وفات پیغمبر (صلى الله علیه و آله) هیجده سال و هفت ماه داشته است.

پیشواى محدثین شیعه ثقة الاسلام كلینى دركتاب شریف «كافى‏» نیز مینویسد: ولادت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دختر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) پنج سال بعد از بعثت آن حضرت اتفاق افتاد.

مؤلف «كشف الغمه‏» على بن عیس اربل دانشمند مطلع به نقل از «ابن خشاب بغدادى، متوفى به سال 567 ه در كتاب «تاریخ موالید و وفیات اهلبیت عصمت‏» به اسناد خود از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت میكند كه فرمود: «فاطمه علیها السلام پنج سال بعد از آشكار شدن نبوت پیغمبر و نزول وحى، متولد گردید، در وقتى كه قریش خانه كعبه را می ساختند. و چون آن حضرت وفات. یافت هیجده سال و هفتادو پنج روز از سن مباركش می گذشت.

از آنجا كه قریش پنج سال قبل از بعثت‏ به تعمیر خانه خدا پرداختند، احتمال میرود كه راوى، كلمه «قبل از آشكار شدن نبوت پیغمبر » را به (بعد) اشتباه گرفته باشد،و چنانكه بعضى گفته‏اند سن حضرت هنگام وفات 23 سال بوده، ولى دردنباله حدیث كه تصریح میكند حضرت 18 سال بوده، ولى در دنباله حدیث كه تسریح میكند حضرت 18 سال و 75 روز داشته این احتمال را سست میگرداند. مگر اینكه بگوئیم این نتیجه‏ گیرى هم از راوى بوده است.

سن حضرت زهرا  (علیها السلام) را تا 28 سال هم گفته‏ اند ولى مشهور همان قول اول است كه مسطور گردید.

البته باید توجه داشت كه در حدیث معتبری پیغمبر فرموده است: رشد دخترم فاطمه، هر سال آن به اندازه رشد دو سال دختران دیگر بوده است، و با این توصیف ازدواج حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) با على (علیه السلام) در سن 9 سالگى كه از لحاظ تناسب اندام و عقل و درایت در حد دختر 18 ساله بوده هیچ اشكالى ایجاد نمیكند، بخصوص كه از زندگانى كوتاه آن حضرت و شخصیت ممتازش به خوبى پیدا است كه او دختر استثنائى بود، و سایر دختران را نمیتوان به آن وجود مقدس مقایسه نمود.

شیعه و سنى روایت كرده‏ اند كه پیغمبر اكرم (صلى الله علیه و آله) بارها دخترش فاطمه زهرا (علیها السلام) را در حضور مهاجر و انصار «بانوى بانوان جهان از آغاز خلقت تا پایان روزگا» و «بهترین زنان جهان‏» و «بهترین زن بهشتى‏» خواند.  و این بزرگترین افتخارى است كه به نقل شیعه و سنى نصیب یك زن در عالم شده است.

و هم در احادیث فریقین آمده است كه هر وقت‏ حضرت زهرا (علیها السلام) به حضور پدرش پیغمبر خدا میرسید، حضرت به احترام او برمیخاست، و دست او را میبوسید.

عایشه همسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) میگوید: «هرگاه فاطمه وارد میشد بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) حضرت از جا برمیخاست و سر او را میبوسید، و در جاى خود مینشانید.

در كشف الغمه از كتاب «معالم العتره‏» حافظ عبدالعزیز جنابذى دانشمند بزرگ عامه نقل میكند كه عایشه گفت: هیچ كس را در گفتار شبیه‏تر از فاطمه به پیغمبر ندیدم. هرگاه وارد میشد بر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) حضرت به احترام وى برمیخاست ودست او را میگرفت و میبوسید، و در جاى خود مینشانید.

و همچنین عایشه میگوید: هر وقت پیغمبر به شوق بهشت میافتاد فاطمه را میبوسید و میبوئید و میفرمود: بوى بهشت را از فاطمه استشمام میكنم. و می افزود: فاطمه سرآمد زنان بهشت است. فاطمه انسانى آسمانى است.




برچسب ها : میلاد حضرت فاطمه, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت زهرا

اي مضمون آب و آينه ،‌ 
اي نجابت سبز، 
اي رايحه صبح،
خورشيد رو به تو نماز مي گذارد
و مهتاب بر بورياي ساده تو به تمنا مي نشيند.
اي بلنداي قامت سپيده!
اي صداقت محمد
اي زبان علي
اي اسطوره مهر
سلام بر صورت نيلي
سلام بر پهلوي شكسته 
و سلام بر خسوف غمگينانه تو!
اي مفهوم سبز ولايت!
اي زهره!
اي زهرا!

سلام و درود خدا بر یگانه بانوئی که در علم خدا یعنی جبرئیل امین بود. درود بیکران خداوند بر فاطمه(س) که بهجت قلب و نور چشم رسول (ص) وعرش الهی محبوب ملائکه مقرب وهم کلام با برترین آنان و حامل  عزیزترین انسان ها در پیشگاه او بود ؛ وجودی که نور پیامبر (ص) سراسر او را احاطه كرده و شبیه ترین مردم در رفتار و کردار به رسول خدا بود.

این كيست که رسول خدا مي فرمايد: "به هنگام قیامت و صحنه محشر جبرئیل از طرف راست او و مکائیل در جانب چپ ، امیر المؤمنین علی بن ابیطالب سلام الله علیه در جلو او ، و دو آقا، جوانان اهل بهشت (حضرت امام حسن وحضرت امام حسین علیه السلام) در پشت سر او حرکت می کنند و این چنین با جلال و جبروت وارد محشر می شود و ندائی از جانب حق تعالی می رسد و ایشان را به خلائق معرفی می كند تا این که وارد بهشت شود و خداوند به او می فرماید از من درخواست كن تا به تو عطا فرمايم وهر آرزوئی که داری جامه عمل خواهم پوشاند و او در جواب خداوند عرض می کند ؛ تو بزرگترین آرزوی من بودی و هستی. و از خداوند تقاضا می کند که محبان مرا به آتش دوزخ مسوزان.
خداوند در جواب می فرماید : قبل از خلقت آسمان ها و زمین با خود عهد كرده ام که محبان تو را به آتش دوزخ نسوزانيم.

داستان حضرت فاطمه (س) ، داستان تاریخی و منحصر به فرد یک انسان پای بند به ارزشهای والای ایمانی و انسانی است که تا سر حد جان و توان مقید و متعهد به مبانی فکری و دینی خود بوده است . داستان او شرح دلپذیر عواطف بلند آسمانی و روایت رویای ایمان ، ایثار و اعتقاد انسانی است . داستان شنیدنی پارسایي، عفت و کرامت یک زن پیراسته و آراسته به آرایش روحی و معنوی است.

حکایت یک بانوی وظیفه شناس و یک همسرنمونه. ستونی است که کنار او آرامشگاه مرد زندگی است . قصه او شرح قناعت ها و بسندگی های دنیایی و دل بستن به زیور های حقیقی تر و ماندنی تر است . فاطمه (س) سمبل یک بانوی ارزشمند و الگو به لحاظ حضور ، مثبت و تأثیر گذار در محیط خانه و در محیط جامعه است.

نام : فاطمه(س)
لقب : زهرا
کنیه : ام ابیها
نام پدر :  حضرت  محمد (ص)
نام مادر : خدیجه کبری (س)
نام همسر: علی بن ابیطالب (ع)
لقب : زهرا ،صديقه،طاهره،راضيه،مرضيه،مباركه،بتول ( لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است.)
محل ولادت : مکه خانه خدیجه
مدت عمر : 18 سال
تاریخ شهادت: 3 جمادی الثانی سال 11 هجری
محل دفن : مدینه طیبه    




برچسب ها : میلاد حضرت فاطمه, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت زهرا


  1.   ازدواج حضرت عبدالله علیه السلام با آمنه علیها السلام

    حضرت عبدالله علیه السلام پدر بزرگوار حضرت محمّد صلّی الله علیه وآله در میان فرزندان عبدالمطلب علیه السلام امتیاز و محبوبیّت ویژه ای داشت. پاکی و صداقت، نور نبوّت و معنویت، اندامی جذّاب، سیمایی دلنشین، اخلاق نیکو و کمالات معنوی، شخصیت این جوان قریشی را محبوب دلها، مورد تکریم تک تک مردم جزیرةالعرب و دوست داشتنی ترین چهره حجاز ساخته بود.

    آمنه علیهاالسلام دختر وهب، مادر رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیز، فضائل اخلاقی و ویژگی های والای انسانی را از پدرش وهب بن عبدمناف و مادرش برّه به ارث برده بود
    . عبدالمطلب علیه السلام آن دختر را برای پسرش عبدالله علیه السلام قبل از خواستگاری این گونه توصیف نمود:

    پسرم، آمنه دختری است از خویشان و بستگان تو و در مکّه مثل او را سراغ ندارم
    .
    سپس توضیح داد
    : سوگند به جلال و عزّت خداوند، که در مکّه دختری مانند او نیست. او با حیا و ادب است و نفسی پاکیزه دارد و عقل و فهم و دین باوری او نیز بی نظیر است.

    حضرت محمّد صلّی الله علیه وآله بارها به مقام والا و جایگاه معنوی پدر و مادر خویش تأکید ورزیده و با افتخار تمام می فرمود
    :

    پدر و مادرم، هیچگاه به آلودگی های ظاهری و معنوی دچار نگشتند و همواره خدای متعال مرا توسط پدران و مادران پاکیزه به نسل های بعدی منتقل می نمود تا اینکه توسط پدر و مادری پاک به دنیا آمدم
    .

    امام صادق علیه السلام، در مورد ایمان پدر و مادر رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند
    :

    جبرئیل بر پیامبر صلّی الله علیه وآله نازل شد و فرمود
    : ای محمّد! خداوند تبارک و تعالی بر تو درود و سلام می فرستد و می فرماید: من آتش جهنّم را بر صلب پدری که تو را فرود آورد و بطن مادری که ترا حامله بود و دامنی که تو را تربیت کرد، حرام کرده ام. هنگامی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در مورد این خبر از جبرئیل توضیح خواست جبرئیل گفت: صلبی که تو را فرود آورد، عبدالله بن عبدالمطلب و شکمی که به تو حامله بود، آمنه دختر وهب و دامنی که تو را پرورش داد ابوطالب و همسرش فاطمه بنت اسد بود.

    علّامه مجلسی در توضیح این سخن می گوید:
    این خبر دلالت می کند که عبدالله و آمنه و ابوطالب مؤمن بوده اند زیرا خداوند آتش را بر جمیع مشرکان و کفار واجب کرده است و اگر اینان مؤمن نبودند آتش بر آنان حرام نمی شد
    .
    در مورد ایمان قوی و توحید باوری پدر و مادر حضرت رسول صلّی الله علیه وآله روایات و اخبار فراوانی نقل شده است
    . رسول اکرم صلّی الله علیه وآله در مورد پاکی، ایمان و اعتقاد راسخ پدر و مادرشان می فرمودند:
    «
    لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطّاهرین الی ارحام المطهّرات حتّی اخرجنی فی عالمکم هذا و لم یدّنسنی بدنس الجاهلیّة»
    خداوند همواره مرا از صلب های پاک به رحم های پاک منتقل می ساخت تا اینکه به این دنیای شما آورد و هر گز به ناپاکی های جاهلیّت آلوده نشد
    .
    ازدواج عبدالله علیه السلام با آمنه علیها السلام
    برّه،مادر آمنه علیها السلام، با صلاح دید شوهرش وهب به منزل عبدالمطلب علیه السلام آمد و پیشنهاد ازدواج
    عبدالله با دخترش آمنه را مطرح نمود و او با کمال افتخار گفت : دخترمان همسر شایسته ای است برای فرزندت عبدالله!

    عبدالمطلب رو به فرزندش کرده و گفت
    : پسرم نظر تو در مورد این پیشنهاد چیست؟ به خدا سوگند! در میان دختران مکّه آمنه همتایی ندارد، زیرا او با حیا و ادب و عقل و دین باور و پاکدامن است.

    از سکوت عبدالله پدرش فهمید که او با این وصلت موافق است
    .
    در همین حال فاطمه ،مادر عبدالله، گفت: من به همراه برّه می روم و در منزلِ او، دخترش آمنه را می بینم اگر صلاحیّت او را به همسری پسرم عبدالله احراز کردم به این پیوند رضایت خواهیم داد.

    وقتی که فاطمه همسر عبدالمطلب به منزل وهب بن عبدالمناف آمد، آمنه علیها السلام با گشاده رویی از او استقبال کرد و خوش آمد گفت و مقدمش را گرامی داشت
    . وقتی فاطمه شایستگی و کمالات معنوی و حسن جمال آمنه را از نزدیک مشاهده کرد، و متوجّه نوری که از چهره وی ساطع می شد گردید، گفت: برّه! من قبلاً آمنه را دیده بودم، ولی فکر نمی کردم اینقدر با حسن و کمال بوده و دلنشین باشد.

    آنگاه در ضمن گفتگو متوجه شد که آمنه در سخن گفتن نیز دختری فصیح و ادیب است، و به نزد عبدالمطلب و عبدالله علیهما السلام آمد و گفت
    : پسرم! در میان دختران عرب هرگز دختری به این شایستگی یافت نمی شود. او به دلم نشست و برای همسری تو برگزیدم.

    بعد از گفتگوهای ابتدایی عبدالمطلب علیه السلام، به منزل وهب بن عبد مناف آمده و از آمنه رسماً خواستگاری کرد
    . پدر آمنه با کمال خوشنودی و رضایت گفت: عبدالمطلب! دخترم هدیه است به فرزند شما و من هیچگونه مهریه ای نمی خواهم!
    عبدالمطلب گفت
    : خداوند به تو جزای نیک عطا کند، دختر باید مهریه داشته باشد و افرادی از ما و شما لازم است که در این امر گواه باشند.

    بعد از آن مجلس جشنی ترتیب داده و اقوام هر دو طرف ضمن شرکت در عروسی، به این وصلت فرخنده شاهد بودند و این مراسم چهار روز به طول انجامید و در این مدّت عبدالمطلب تمامی اهل مکّه و نواحی آن را دعوت کرد و در ولیمه عروسی عبدالله اطعام نمود
    .

    حضرت عبدالمطلب در آن جلسه خطبه ی عقد را جاری کرد. او بلند شد و بعد از حمد و ثنای الهی خطاب به خانواده ی دختر گفت: این عبدالله فرزند من، که او را می شناسید از دختر شما آمنه با مهریه ی معین خواستگاری می کند. آیا شما راضی هستید؟
    وهب پدر آمنه گفت: بلی، ما به این وصلت کاملاً رضایت داریم.
    عبدالمطلب گفت
    : ای حاضران مجلس! همه به این امر گواه باشید!
    بعد دو خانواده به هم دست داده و تهنیت گفته و شادی و روبوسی کردند


    بعد از مراسم عقد و عروسی آن دو، سه روز باهم بودند و سپس عبدالله علیه السلام عازم سفرشد و در همان سفر از دنیا رفت.
    عبدالله در طول عمر تنها با آمنه ازدواج کرد و زن دیگری برنگزید و همچنین جناب آمنه بعد از ازدواج با عبدالله به مدّت کوتاهی زندگی کرد و دار فانی را وداع گفت
    .
    حاصل این ازدواج مبارک تنها یک فرزند و آن وجود مقدّس حضرت خاتم الانبیاء صلّی الله علیه و آله بود
    .

    در عروسی پدر و مادر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله، نکات تربیتی فراوان وجود دارد که شاخص ترین آنها معیار انتخاب همسر می باشد
    . تقوا، دین باوری، اصالت خانوادگی، ادب، حیا، عفّت و عصمت، دوری از هوی و هوس، فصاحت و ادب سخن گفتن، پرهیز از مهریه ی سنگین و ویژگی های معنوی و کمالات روحی از جمله ی ملاک های عبدالله و آمنه در این پیوند خجسته می باشد.

    --------------------------------------------------------------------------------------------------




برچسب ها : عبدالله, آمنه, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی, عروسی عبدالله, ع, وآمنه

 

«به یاد شیخ کلینی»



چند صباحی بندگان را هست در این دنیا مجال

                                    اندرین فرصت، شدند جمعی ز ایشان از رجال

ماند به جا، از آن بزرگان، نسخه‌هایی ماندنی

                                       از علومِ نــــافع و آثارِ پُرمـــــــغز و غنـــــی

آدمــــــــی جز با رفاقت با خـدا، آدم نــــــشد

                                     بر رموزِ مخزنِ اسرار حــــق آگه نشـــــــــد

هست ز مردانِ بزرگ ، بر گردنِ ما حق و دِین

                                     میدرخشد بین آنان، نامِ مردی از کلــــــــین

او میانِ خانه‌ای با فضل و دانش پا گشود

                                     هم پدر بود عارف و هم مادرش اینگونه بود

او پس از بهره گرفتن از فرامــــــــــینِ پدر

                                  شد ز سوی شیخِ عهدش ، موردِ لطف و نظر

تحتِ تعلیماتِ آن مردِ خدا، علامه شـــــــد

                                     در بهارِ عمرش همچون عارفی فرزانه شد

فرقه‌های مختـــــلف در عصرِ او آمد پدید

                                      کارشان تبـــــــلیغِ افکارِ خطا بود و پلــــید

می‌کشیدند مردمان را سوی خطِ انحراف

                                         در پی انکارِ دیــــن بودند و اعمالِ خلاف

وندر آن آشوبِ برپا گشته از سوی فِرَق؛

                                     شد کلینی، حامیِ مردم به اذن و امرِ حق

او برآن شد تا به مردم درسِ بیداری دهد

                                      ریشه‌ی غفلت ز فکر و جانِ ایشان بَردَرَد

ثقه‌الاسلام، بر او شــــــد نشانی منتَخـَب

                                   که سزا بود و بسی شایسته اندر این لقب

در کــــــتابِ کافی آورده حدیثِ بیشمـــــار

                                     از زبانِ اهل عصمت، در کمالِ افتــــــخار

دسترنج و خدمتش بر شیعه جانی تازه داد

                                   نام و یادش را در عالم، شهرت و آوازه داد

عاقبت در غیبتِ کُبرایِ مهدی پر کشــــــید

                                     دفترِ عمرِ گــــــرانش برگِ آخِر را بدیــــد

 

                                                                            ( ز.رسایی )

 




برچسب ها : شیخ کلینی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

شيخ کلینی دانشمندی پرآوازه

تولد

در یکی از روز های زیبای خدا ، در قریه‌ ای از توابع " ری " ، خانه‌ ی یعقوب کلینی به نور تولد نوزادی پاک ، روشن شد . نوزادی که بعد ها او را " شیخ کلینی " نامیدند .

پدرش به خاطر ارادتی که به رسول گرامی اسلام ، حضرت محمد ( صلی الله علیه و آله ) داشت ، او را محمد نامید و از آن پس محمد ابن یعقوب کلینی ، در خانه‌ ای که معنویت در آن موج می‌ زد ، تحت تربیت قرار گرفت .

پدر او فاضلی عالم و زاهدی متقی بود که در قریه‌ ی کلین همه او را به ایمان و دیانت می ‌شناختند . مادرش نیز عالمه‌ ای مطهره ، از خاندانی ربانی و دانشمندانی بزرگ بود .

در این خاندان پاک ، آن ‌چنان نور معنویت و تقوا تلالؤ داشت که مردم ری به سبب علم و کمالات سرشار ، آن ‌ها را " علّان " ( یعنی کسی که علم و فضیلتش آشکار است ) لقب داده بودند .

زیر سایه‌ ی تربیت ‌های عالمانه‌ ی چنین پدر و مادری که هر دو بندگان مؤمن خدا بودند ، محمد ابن یعقوب کلینی از کودکی با معنویات مأنوس گشت و پاک و مطهر تربیت شد ، لذا علاقه‌ ی زیادی به کسب علوم اهل بیت از خود نشان می‌ داد .


وی تحصیلات اولیه را نزد پدرش گذراند و سپس برای کسب علوم بیشتر ، نزد بزرگترین عالم آن ‌زمان در شهر خود شاگردی کرد . این عالم وارسته ، " استاد شهید " ، " علی بن محمد بن ابراهیم ابان " ، عُلانِ رازى ( دایی شیخ کلینی ) ( رحمه الله علیه ) بود .

‌" ‌ابراهیم ابان " ، یکی از علمای بزرگ خاندان " علانی " بود ، که تمام مردم آن دیار احکام و مسائل شرعی خود را از او می ‌پرسیدند ، عالمی وارسته و فقیهی بی‌ نظیر ، که در علم و معنویات زبانزد خاص و عام بود و آن ‌چنان در دفاع از حریم دین تلاش و ایستادگی کرد که دشمنان دین ستیز نتوانستند وجودش را تحمل کنند و او را به شهادت رساندند .

آری یکی از توفیقات بزرگ شیخ کلینی ( رحمه الله علیه ) این بود که اولین استاد اخلاق او چنین عالم با فضیلتی بود و تربیت ‌های همین مرد خدا بود که از کلینی در همان ایام جوانی ، فقیهی حدیث شناس و اهل معنا ساخت .

محمد ابن یعقوب پس از کسب فیض از محضر دایی بزرگوارش تصمیم گرفت تا موطن خود را به قصد ری ترک کند ، تا در آن‌ جا بتواند از محضر دیگر علما و اندیشمندان نیز بهره ببرد و با معارف خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) بیش از پیش آشنا شود .

هرچند آن زمان ری ، شهری بود که اکثر مردمش سنی مذهب بودند ، ولی علمای بزرگی در آن شهر زندگی می‌ کردند که شیخ کلینی توانست در مدت اقامتش در ری ، از وجود آن ‌ها استفاده‌ های فراوانی ببرد .

او نزد این اساتید بزرگوار ، روح خود را تحت تربیت قرار داد و با استفاده از معارف اهل بیت ، پله‌ های کمالات روحی را یکی پس از دیگری طی می‌ کرد ، و از طرف دیگر ، چون جهل را بزرگترین دشمن انسان می‌ دانست ، از محضر اساتیدش که همگی حدیث شناس و فقهایی نامدار بودند ، علم فقه و حدیث شناسی را به طور اکمل فرا گرفت ، به طوری که بعد از گذشت چند سال ، " محمد ابن یعقوب " ، خود یکی از علمای بزرگ ری شد .

عالمی فقیه و زاهدی خداشناس که مظهر صفات نیک بود و هر دو فرقه برای فتوا گرفتن به وی رجوع می‌ کردند . ‌

هرچند کلینی تا آن زمان از موفقیت ‌های چشم‌ گیری برخوردار شده بود و از جهت علمی و معنوی خود را به سطحی عالی رسانده بود ، اما همواره دغدغه‌ ای بزرگ ذهن او را می ‌آزرد ، غصه‌ ای که همیشه با او بود و هیچ‌ گاه از فکرش بیرون نمی‌ رفت .

عصر کلینی را می‌ توان عصر بروز و خودنمایی فرقه‌ های مختلف نامید . در آن‌ زمان فرقه‌ های مختلف از شافعی و حنبلی و حنفی گرفته تا اسماعیلیه و دهریین و پیامبر های ساختگی و صاحبان مکاتب کفر و شرک ، همگی به طرز عجیبی ، در بلاد مختلف اسلامی به تبلیغ می ‌پرداختند .

به بیان دیگر می‌ توان عصر کلینی را " عصر حدیث " هم نامید . چون در آن زمان هر یک از گروه‌ ها با فرستادن افراد مختلف به بلاد و سرزمین ‌های اسلامی سعی می‌ کردند هر طور که شده ، احادیثی هرچند مجهول و ساختگی برای حقانیت طریقت خود جمع ‌آوری کنند ، تا با دلایلی محکم ، مردم را به سوی خود بخوانند . لذا در آن ‌زمان تلاش فوق ‌العاده‌ ای بین مردم ، برای جمع آوری حدیث وجود داشت ، به طوری که هر شش کتاب مرجع اهل سنت ( صحاح ستّه ) در همین عصر جمع ‌آوری و به رشته‌ ی تحریر درآمد و سعی می‌ کردند تا مردم را با عقاید ضاله و انحرافی خود همراه نمایند .

با توجه به اینکه ری در آن ‌زمان یکی از مهم‌ ترین شهر های بلاد اسلامی بود ، سران فرقه‌ ها بر این گمان بودند که اگر ری را در دست بگیرند ، دیگر کار بر آنها سهل شده و به راحتی می‌ توانند مردمان دیگر بلاد را هم با خود همراه سازند ؛ از این رو در عصری که شیخ کلینی در ری تحصیل می‌ کرد ، فرق مختلف هم در جهت تبلیغات و هم در تلاش برای تصرف ری ، رقابت عجیبی با هم داشتند .

تقارن زمانی مرحوم کلینی ( رحمه الله علیه ) با غیبت صغری ، سبب شده بود تا او شاهد همه‌ ی این جریانات باشد . ‌ ‌

آن عالم بزرگوار به چشم خود می‌ دید که چگونه هواپرستان مشرک ، از جهل مردم و نبود امام معصوم ، سوء استفاده کرده و ایمان و اعتقاد آن ‌ها را به تاراج می‌ برند و این همان دغدغه‌ ی کلینی بود .

او غصه‌ ی مردم را می‌ خورد و نمی‌ توانست این وضع را ببیند و کاری نکند و مدام به این می ‌اندیشید که اکنون قضای الهی بر این قرار گرفته که امام معصوم در بین مردم نباشد ، باید کاری کرد که شیاطین ، اصل دین و معارف و حقایق نبوی را از ریشه نسوزانند .

باید کاری کرد تا معارف حقه‌ ای که از اهل بیت ( علیهم ‌السلام ) به ما رسیده ، بین مردم پخش شود ، تا آن ‌ها با استفاده از علوم خاندان عصمت ، حقایق را بفهمند و خود را در برابر حملات عقاید انحرافی ایمن کنند .

مرحوم کلینی معتقد بود علت اینکه این ‌طور عقاید انحرافی و شرک آلود در بین مردم رخنه کرده ، فقط و فقط دوری از کلام اهل بیت ( علیهم ‌السلام ) است . او می ‌گفت ، اگر مردم ، خداشناسی را از مکتب قرآن و کلام اهل بیت ( علیهم ‌السلام ) بیاموزند ، ایمانشان از کوه‌ ها هم استوارتر خواهد بود . ولی تا زمانی که برای فهم حقایق دین به در خانه‌ ی غیر معصوم ( علیه‌ السلام ) می‌ روند ، ایمان مستقری نخواهند داشت ؛ و در دام عقاید کفر آمیز و انحرافی گرفتار خواهند شد .

مشکل اصلی این بود که آن زمان ، از آن ‌همه فرمایشات گهربار اهل بیت عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) ، جز یکی دو کتاب کوچک ، چیز دیگری در دست نبود . ‌ همین موضوع سبب شد ، تا شیخ کلینی ( رحمه الله علیه ) ، آن عالم وارسته ، با توجه به احساس مسئولیتی که نسبت به حفظ دین مردم می‌ کرد ، تصمیم به جمع ‌آوری احادیث و معارف اهل بیت بگیرد ، تا مردم با استعانت به فرمایشات معصومین ( علیهم‌ السلام ) راه نجات را بیابند و از انحرافات نجات پیدا کنند . از این ‌رو ، شیخ کمر همت بست تا با سفر به بلاد و شهر های مختلف اسلامی ، این گنج‌ های نهفته در ذهن راویان حدیث را در یک ‌جا جمع کند ، تا مردم دنیا برای همیشه بتوانند با استفاده از معارف اهل بیت ( علیهم‌ السلام ) راه حقیقت را بیابند و از گمراهی مصون بمانند . اولین مقصد سفر شیخ ، شهر مقدس قم بود .

حاکم شهر در آن زمان احمد نامی بود که خود از علما و دانشمندان شیعه بود . مردی متقی که در علم حدیث هم استاد بود و آن ‌چنان به حفظ معارف خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) اهمیت می‌ داد که اگر می ‌شنید کسی در شهر حدیثی غلو آمیز به زبان آورده و یا حدیثی در تضعیف خاندان عصمت ( علیهم ‌السلام ) بیان کرده ، او را از شهر تبعید می‌ کرد .

علاوه بر حاکمیت شیعه ، که امتیازی بزرگ در این شهر بود ، حضور در جمع مردم قم که اکثراً احادیث بسیاری از اهل بیت ( علیهم‌ السلام ) می‌ دانستند ، برای شیخ بسیار مفید بود ، چون با ثبت و نوشتن آن احادیث به هدفش ( جمع ‌‌آوری احادیث ) نزدیک می‌ شد .

البته علاوه بر این‌ ها قم در آن ‌زمان یک امتیاز خاص هم داشت و آن هم حضور جمعی از علما و دانشمندانی بود که از صحابه و شاگردان امام عسکری ( علیه‌ السلام ) بودند ، که از جمله‌ ان‌ ها می‌ توان " احمد بن ادریس قمی " و " عبدالله بن جعفر حمیری " را نام برد .

این علمای وارسته همگی تربیت شده‌ ی مکتب خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) و حدیث شناسانی بودند که به خاطر معاصر بودن با امامان معصوم ( علیهم ‌السلام ) ، بی واسطه از امام معصوم ( علیه‌ السلام ) نقل حدیث می‌ کردند .

شیخ کلینی ( رحمه الله علیه ) در مدت اقامتش در قم نزد این بزرگواران زانوی شاگردی به زمین زد تا با استفاده از علوم و معارف آن اساتید ، هم عطش خود را برای دانستن معارف خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) سیراب کند و بر کمالاتش بیافزاید ، و هم با ثبت و ضبط آن احادیث از قول صحابه‌ ی امام عسکری ( علیه‌ السلام ) ، گام مهمی در جهت گردآوری احادیث و روایات خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) بردارد .

شیخ هدف بزرگتری داشت که برای تحقق آن می ‌بایست به دیگر بلاد اسلامی هم سفر می‌ کرد ، لذا بر خلاف میل باطنی خود با شهر قم وداع کرد و عازم سرزمین عراق شد .

‌مقصد بعدی شیخ شهر کوفه بود . شهری که سالیان سال امیرمؤمنان ، علی ( علیه‌ السلام ) در مساجد و منبر هایش حقایق و حکمت ‌های الهی را بیان می‌ کرد و در و دیوار و کوچه و بازار شهر هر یک راوی احادیثی هستند ، که مولای متقیان برای مردم می‌ گفت و آن‌ ها بی‌ توجه از کنارش می‌ گذشتند .

زمانی که شیخ کلینی ( رحمه الله علیه ) وارد شهر کوفه شد ، جای جای این شهر مملو از مردمانی بود که احادیث و روایات فراوانی از خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) در حافظه ‌شان ثبت شده بود ، چه آنها که از قول پدرانشان ، از امیرمؤمنان ( علیه‌ السلام ) نقل حدیث می‌ کردند و چه آنها که در گذر و رفت و آمد معصومین ( علیهم ‌السلام ) به کوفه ، مستقیماً از امام معصوم حدیث نقل می‌ کردند .

در کوفه‌ ی آن زمان علما و دانشمندان بزرگی ، مجالس نقل حدیث داشتند که در آن برای طالبان علم و جویندگان حقیقت ، احادیث و روایات خاندان عصمت ( علیهم ‌السلام ) را بیان می‌ کردند .

لذا حضور در کوفه فرصت مغتنمی برای شیخ شد تا با ثبت و ضبط احادیثی که در کوفه آموخت ، مجموعه‌ ی احادیث خود را غنی‌ تر کند . ‌ ‌

ولی سفر های شیخ به کوفه هم ختم نشد . او طالب علوم خاندان عصمت ( علیهم ‌السلام ) بود ، لذا به شهر های مختلف بلاد اسلامی سفر می‌ کرد به امید آنکه شاید در شهری حقیقت جدیدی را درک کند و حدیثی را بشنود که تا آن زمان نشنیده است . تحمل رنج دوری از وطن و سختی مسافرت ‌های طولانی مدت ، برای او که جویای حقیقت بود ، سهل و آسان می ‌نمود .


او گوهر شناسی بود که قدر و منزلت کلام معصوم ( علیه‌ السلام ) را فهمیده بود ، لذا مثل جویندگان گنج ، شهر ، به شهر می ‌گشت و دُرّ و گوهر های کلام خاندان عصمت و طهارت ( علیهم ‌السلام ) را ابتدا در صندوقچه‌ ی دلش و سپس در مجموعه‌ ی احادیثش ، که بعد ها با عنوان کتاب " کافی " عرضه شد ، ثبت و ضبط می‌ کرد .


‌" ‌ثقه ‌الاسلام " ، شخصیتی مورد اعتماد برای اسلام هرچند در عصر حاضر ، القابی چون " ثقه الاسلام " ( کسی که مورد اعتماد اسلام و مسلمانان است ) ، حجه الاسلام ( کسی که حجت و دلیل حقانیت اسلام است ) و ... ممکن است جنبه‌ ی تشریفاتی به خود گرفته باشد و متأسفانه کمترین لقب ، که حتی ممکن است عده‌ ای ، آن را برای خود کسر شأن بدانند ، " ثقه الاسلام " ، است و لقب " حجه الاسلام " لقبی معمولی است ، اما اگر جنبه‌ های تشریفاتی و غیر واقعی کنار گذاشته شوند ، چنانکه در گذشته چنین بود و کسی را بی ‌جهت به این القاب نسبت نمی‌ دادند ، به خوبی در می ‌یابیم که لقب " ثقه الاسلام " برای مرحوم کلینی که از بزرگترین دانشمندان تاریخ شیعه است و پس از هزار سال هنوز احادیث کتابش منبع اصلی احادیث شیعه به شمار می‌ آید ، لقبی بس بجا و شایسته است که باید برای رسیدن به چنین لقبی ، ده‌ ها سال زحمت و ریاضت تحمل نمود ؛ لذا در اثر زحمات فراوان آن مرحوم ، همگان از دوست و دشمن او را دوست می‌ داشتند و مورد اعتماد و وثوق همه‌ ی فرق اسلامی بود و بر سخنش استناد می‌ کردند و به شایستگی به او " ثقه الاسلام کلینی " می ‌گفتند .

در عین حال نباید از خاطر دور داشت که گروه‌ های منحرف هم ، ترس عجیبی از شیخ داشتند ، چون شیخ به هر شهری که می‌ رسید به افشاگری در مورد مسلک ‌های انحرافی می ‌پرداخت ؛ به خصوص آن‌جا که شیخ دید فرقه‌ ی قرامطه ( از شاخه‌ ی اسماعیلیه ) که عقاید شرک آلودی را ترویج می‌ کردند ، به پیشرفت ‌های قابل توجهی دست یافته است ، دست به قلم برد و با نوشتن کتابی با عنوان « الردُّ علی القرامطه » مردم را با انحرافات عقیدتی این فرقه آشنا کرد .


شیخ کلینى از محضر اساتید برجسته ای که هر یک در عصر خود از نوابغ روزگار به شمار مى رفتند کسب فیض نموده است که برخى از آنها عبارتند از:

احمد بن محمد بن عیسى ، احمد بن ادریس قمى (م306ق) ، احمد بن محمد بن سعید همدانى ، معروف به ابن عقده (333ق) ، احمد بن محمّد بن عاصم کوفى ، احمد بن مهران ، اسحاق بن یعقوب ، حسن بن حنیف ، حسن بن فضل بن یزید یمانى ، حسین بن حسن حسینى اسود ، حسین بن حسن هاشمى حسنى علوى ، حسین بن على علوى ، حسین بن محمّد بن عمران اشعرى قمى ، حمید بن زیاد نینوایى (310ق) ، داود بن کوره قمى ، سعد بن عبداللّه‏ بن جعفر حمیرى ، على بن ابراهیم قمى (م 307ق) ، على بن حسین سعدآبادى ، على بن عبداللّه‏ خدیجى اصغر ، على بن محمّد بن ابراهیم بن ابان رازى ( دایى وى ، معروف به عُلانِ رازى ) ، على بن محمّد بن ابى قاسم بندار ، عبداللّه‏ بن احمد بن عبداللّه‏ برقى ، على بن موسى بن جعفر کمیدانى ، قاسم بن علاء ، ابوالحسن محمّد بن عبداللّه‏ اسدى کوفى ( ساکن رى ) ، محمّد بن حسن صفار (290ق) ، محمّد بن على بن معمر کوفى ، محمّد بن یحیى عطار ، جمعا 35 نفر ، و غیر اینان .


مجموعه آثار شیخ

1- کتاب رجال

2- کتاب رد علی القرامطه ( طایفه ای از خوارج )

3- کتاب رسایل ائمه ( علیهم السلام )

4- کتاب تفسیر الرویا

5- کتاب ما قیل فی الائمه ( علیهم السلام ) من الشعر

6- کتاب کافى : ( کتاب با عظمت کافى که مهم ترین اثر کلینى و بلکه جامعه شیعه است مشتمل بر سه بخش است : اصول کافى ، فروع کافى و روضه کافى )

کتاب اصول کافى داراى 16199 حدیث از پیامبر ( صلی ‌الله ‌علیه ‌و آله ‌و سلم ) و ائمه اطهار ( علیهم السلام ) بوده و مشتمل بر سى کتاب است .


معروف ترین تألیفات کلینى ، کتاب با عظمت و گرانقدر و نفیس ( کافى ) است . جمله اى است منسوب به امام زمان (عج) که فرمود : ( الکافى کاف لشیعتنا ) کافى شیعیان ما را کفایت مى کند .


کاری که او در این مدت بیست سال برای تشیع کرد ، کاری بود که شش تن از بزرگان عالمان اهل سنت در مدت یک قرن برای مذهب خود انجام دادند .


کافى نخستین کتاب از کتب اربعه است سه کتاب دیگر عبارتند از :

1- من لا یحضره الفقیه از شیخ صدوق

2- تهذیب از شیخ طوسى .

3- استبصار از شیخ طوسى .


این چهار کتاب از یازده قرن پیش تا کنون ماخذ کتب فقه و حدیث ما و مرجع محدثین و مستند مجتهدین بزرگ شیعه امامیه در استنباط احکام شرعى مى باشند .


شاگردان شیخ

بسیاری از فقها و محدثین بنام شیعه که مشاهیر علماى ما بوده اند از جمله شاگردان کلینى به شمار مى روند :

1- احمد بن ابراهیم ، معروف به ابن ابى رافع صمیرى .

2- احمد بن احمد کاتب کوفى .

3- احمد بن على بن سعید کوفى .

4- ابو غالب احمد بن محمد زرارى (285 368ق) .

5- جعفر بن محمد بن قولویه قمى (368ق) .

6- على بن محمد بن موسى دقاق .

7- محمد بن ابراهیم نعمانى معروف به ابن ابى زینب که از شاگردان مخصوص و نزدیکان او بود و کتاب الکافى او را نسخه‏ بردارى کرده است .

8- محمد بن احمد صفوانى مقیم بغداد که او نیز از شاگردان مخصوص او بود و کتاب الکافى را رونوشت کرده و از کلینى علم و ادب آموخته و به دریافت اجازه قرائت حدیث، نایل آمده است .

9- محمد بن احمد سنانى زاهرى مقیم رى .

10- محمد بن على ما جیلویه .

11- محمد بن محمد بن عصام کلینى .

12- هارون ابن موسى تلعکبرى شیبانى (م 385ق) .

13- احمد بن محمد بن على کوفى

14- عبد الکریم بن عبداللّه‏ بن نصر بزاز تنیسى

15- ابوالفضل محمد بن عبداللّه‏ بن مطلب شیبانى

جمعا پانزده نفر و افرادى دیگر از قبیل بزرگان .


ثقه الاسلام با چهار سفیر و نماینده خاص حضرت امام زمان (عج) که در طول غیبت صغری ، 69 سال رابط بین آن حضرت و شیعیان بودند ، هم عصر بود .

با موجود اینکه آن چهار نفر از محدثان بزرگ شیعه به شمار می رفتند اما کلینی مشهور ترین شخصیتی بود که در آن زمان میان شیعه و سنی از احترام ویژه ای برخوردار بود .

وفات

ثقه‏ الاسلام کلینى این محدث عظیم ‏الشأن پیشین که در دنیاى آن روز چشم و چراغ شیعه و سند افتخار دانشمندان بغداد ، اعم از خاصه و عامه بود پس از آن همه رنج و کوشش و تألیف و تصنیف و رواج و رونق مکتب خردپسند اهل ‏بیت عصمت و طهارت (ع) ، سرانجام پس از تلاش در راه ثبت احادیث و روایات در شعبان سال 329 ه . ق که مصادف با مبدأ غیبت کبراى امام زمان(عج) بود در بغداد وفات یافت و نه تنها شیعیان بلکه پیروان دیگر مذاهب اسلامی را سوگوار و بغداد را با رفتنش یکپارچه غرق ماتم کرد .

آرامگاهش امروز در ناحیه شرقى نهر دجله ، کنار جسر (پل) قدیم بغداد ، معروف و زیارتگاه مسلمانان است .

ابو قیراط محمد بن جعفر حسنی یکی از بزرگان بغداد بر پیکرش نماز خواند و شیعیان با دلی پر اندوه پیکر مقدس او را در باب کوفه بغداد در نزدیکی پل به خاک سپردند .




برچسب ها : شیخ کلینی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

دانشمندان و فقهای دینی در مورد شیخ کلینی(ره) چنین می گویند

نجاشی : او در زمان خود شیخ و پیشوای شیعه در ری بود. و حدیث را از همه بیشتر ضبط کرده و بیشتر از همه مورد اعتماد است.

ابن طاووس : شیخ کلینی امانتدار و مورد اطمینان همگان است.

ابن اثیر : او بفرقه امامیه زندگی تازه ای بخشید و پیشوا و عالم بزرگ و فاضل و مشهور در آن مذهب است.

ابن حجر عسقلانی از علمای فرقه شافعی : کلینی از روساء فضلاء شیعه است در عصر خود.

محمد تقی مجلسی : حق این است که در میان علماء شیعه مانند کلینی نیامده است و هرکه در اخبار و ترتیب کتاب او دقت کند در می یابید که او از جانب خداوند تبارک و تعالی موید بوده است.

وهمچنین درباره کتاب"اصول کافی" نظر می دهند.

شیخ مفید : کافی در ردیف جلیل ترین کتب شیعه و سودمندترین آنهاست.

محمد بن مکی شهید در اجازه خود به ابن خازن می گوید : کتاب کافی در علم حدیث است و امامیه مانندش را ننوشته اند.

محقق کرکی در اجازه خود بقاضی صفی الدین عیسی می گوید : کتابی بزرگ در موضوع حدیث بنام کافی است که مانندش نوشته نشده است.این کتاب از احادیث شرعی و اسرار دینی مقداری جمع آوری نموده که در کتاب دیگری یافت نمی شود.

فیض کاشانی: کافی شریفترین و کاملترین و جامعترین کتب است زیرا که در میان آنها شامل اصول و خالی از عیب و فضول است.

شهید ثانی : کتاب کافی آبشخور صافی است که به جان خودم هیچ نویسنده ای مانندش را به رشته تالیف در نیاورده است و قدر و منزلت کلینی و جلالت او از این کتاب هویدا گردد.

مولی محمد امین استرآبادی  در کتاب" فوائد المدینه"می گوید : ما از اساتید و علماء خود شنیده ایم که در اسلام کتابی تالیف نشده که برابر یا نزدیک به کتاب کافی باشد.

نجاشی در کتاب نامدارش" رجال" او را نامی ترین دانشمند شیعه دانسته است.

شیخ طوسی: اورا دانشمند بلند آوازه می داند .....




برچسب ها : شیخ کلینی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

شیخ صدوق

محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به «شيخ صدوق»، در سال 305 هجرى قمرى، در خاندان علم و تقوى، در شهر قم ديده به جهان گشود. (سالهاى 306 و 307 نيز براى ولادت شيخ ذكر شده است.)

یکى از معروف ترین خاندانهاى بزرگ که بیش از سیصد سال در مرکز ایران دانشمندان نامور از آن برخاسته اند خاندان بابویه است که صدوق بزرگترین شخصیت این خاندان به شمار مى رود. بابویه جد اعلاى صدوق است . اولین کسى که از این خاندان لقب «ابن بابویه» گرفت پدر صدوق یعنى على بن حسین بن موسى بن بابویه است. ابن بابویه خود از دانشمندان بنام شیعه بوده و بیش از یکصد کتاب در موضوعات مختلف نگاشته است. وى پیشواى شیعه در قم و اطراف آن در زمان خود بوده و در عصر امام حسن عکسرى علیه السلام و غیبت صغراى حضرت ولى عصر عجل الله تعالی فرجه و در عهد نیابت خاصه «حسین بن روح» مى زیسته است .

شيخ طوسى جريان ولادت وى را چنين نقل نموده:

«على بن بابويه با دختر عموى خود ازدواج كرده بود؛ ولى از او فرزندى به دنيا نيامد. او در نامه‏اى از حضور شيخ ابو القاسم، حسين بن روح تقاضا كرد تا از محضر حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه بخواهد براى او دعا كند تا خداوند اولاد صالح و فقيه به او عطا نمايد. پس از گذشت مدتى از ناحيه آن حضرت اين گونه جواب رسيد: «تو از اين همسرت صاحب فرزند نخواهى شد ؛ ولى به زودى كنيزى ديلميه نصيب تو مى‏شود كه از او داراى دو پسر فقيه خواهى گشت.»

شيخ صدوق نيز، جريان ولادت خود را كه با تقاضاى كتبى پدرش از محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه و دعاى آن حضرت بوده، در كتاب كمال الدين به صورت حديث آورده و مى‏افزايد:

«هرگاه ابو جعفر محمد بن على الاسود مرا مى‏ديد كه براى فرا گرفتن علم و دانش به محضر استاد مى‏روم به من مى‏فرمود: «اين ميل و اشتياق به علم و دانش كه در تو وجود دارد مايه شگفتى نيست ؛ زيرا تو به دعاى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف متولد شده‏اى.»

شيخ صدوق از بزرگترين شخصيت‏هاى جهان اسلام و از برجسته‏ترين چهره‏هاى درخشان علم و فضيلت است. او كه نزديك به عصر ائمه عليهمالسلام مى‏زيست، با جمع‏آورى روايات اهل بيت عليهمالسلام و تاليف كتاب‏هاى نفيس و با ارزش، خدمات ارزنده و كم‏نظيرى به اسلام و تشيع كرد. شيخ صدوق بيش از بيست سال از دوران پر بركت حيات پدر را درك كرد و در اين مدت از محضر پدر و ساير علماى قم كسب علم و حكمت كرد. او در سن 22 يا 23 سالگى بود كه پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. از آن پس وظيفه سنگين نشر احاديث آل محمد صلى الله عليهم اجمعين و هدايت امت به عهده وى قرار گرفت و دوران جديدى از زندگى او آغاز گرديد.

محمد در سنین کودکى فراگیرى دانش دینى را نزد پدر آغاز کرد و تحصیلات ابتدایى و رشد اولیه او در علوم ، در شهر قم ، که آن روز، محضر دانشمندان و محدثان بود، به انجام رسید.

با جدیت تمام و سعى پیگیر به فراگیرى علم و معرفت همت گماشت. عمده مطالب را از پدر خود (على بن بابویه) آموخت و افزون بر آن در مجالس و محافل درسى بزرگان علم و ادب حاضر مى شد. پس از آنکه به مرتبه بالایى از تحصیل رسید براى درک محضر اساتید بزرگ و حدیث شناسان آن دوران سفرهاى علمى خود را آغاز کرد و شاید بتوان گفت یکى از عوامل موثر در موفقیت وى اساتید بسیار زیادى است که دیده و از محضر آنها بهره مند شده است. از همین رو نمى توان به طور کامل اساتید او را شمارش کرد. دانشمند محقق شیخ عبدالرحیم ربانى شیرازى رحمه الله در پیشگفتار کتاب شریف «معانى الاخبار» که شرح زندگانى وى را نگاشته ، ۲۵۲ تن از اساتید صدوق را نام برده است. از جمله بزرگانى که صدوق از محضر آنها بهره برد مى توان از ابوجعفر محمد بن یعقوب کُلینی ‏ نویسنده متاب گرانمایه اصول کافی یاد کرد.

یکى از حوادث مهم دوران زندگى شیخ صدوق روى کار آمدن سلسله ایرانى نژاد و شیعى مذهب آل بویه بود که میان سالهاى ۳۲۲ ـ ۴۴۸ هجرى قمرى بر بخش بزرگى از ایران و عراق و جزیره تا مرزهاى شمالى شام فرمان راندند. هجرت شیخ صدوق از قم به رى و اقامت در آنجا نیز به خواست یکى از حاکمان این سلسله ، رکن الدوله دیلمى و دعوت صاحب بن عباد نخست وزیر دولت آل بویه بوده است. به نظر مى رسد علت اصلى این دعوت و عزیمت ، خلائى بوده که از هجرت شیخ کلینى از رى به بغداد و سپس رحلت او پیش آمده بوده است. در حقیقت وجود شیخ صدوق در رى مى توانست منشاء برکات فراوان باشد، و آن بزرگوار نیز با توجه به اهمیت موضوع دعوت رکن الدوله را پذیرفت و زادگاه خویش را رها کرد و عازم رى گشت .

بحثهاى بسیارى که صدوق در مدت اقامت خود در رى در موضوعات مختلف اسلامى به ویژه در دو موضوع مهم امامت و غیبت حضرت ولى عصر عجل الله تعالی فرجه با رهبران مذاهبى مختلف انجام داد شاهد خوبى بر این مدعاست . حاصل آن گفتگوها که برخى نیز در حضور رکن الدوله بود کتابهاى ارزشمندى است که از آن فقیه نامى باقى مانده است .

شیخ صدوق از کسانی است که برای جمع آوری احادیث امامان معصوم علیهم السلام به مسافرت های بسیار رفته است  در این سفرها از استادان بزرگی استفاده کرده و خود نیز به تدریس و بحث می پرداخته است. صدوق برخی از کتاب های خود را در این سفرها تألیف کرده است. او به هر شهرى وارد مى شد به دنبال نخبگان مى گشت و از دانش آنان بهره مى گرفت و نیز علاقه مندان علوم دینى را از منبع سرشار اندوخته هاى خود سیراب مى کرد. در ماه رجب سال ۳۵۲ ق. به قصد زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفت و سپس به رى بازگشت. در ماه شعبان همان سال سفرى به نیشابور کرد که از مهمترین شهرهاى خطه خراسان در آن روزگار بوده است. در آن شهر اهالى آنجا گرداگرد او را گرفتند و وى با بحثهاى روشنگرانه خود تشتت فکرى عجیبى که نسبت به غیبت مهدى موعود عجل الله تعالی فرجه در میان آنها رواج داشت ، از بین برد. او سپس به بغداد مسافرت کرد. در سال ۳۵۴ وارد کوفه شد و از مشایخ آنجا استماع حدیث کرد. در آن سال براى زیارت بیت الله الحرام و انجام مناسک حج عازم حجاز شد.

بار دیگر در سال ۳۵۵ به بغداد وارد شد و شاید این امر پس از بازگشت از زیارت خانه خدا بوده است. از کتاب «المجالس» صدوق بر مى آید که دوبار دیگر به زیارت مشهد رفته است ، یک بار در سال ۳۶۷ و قبل از محرم سال ۳۶۸ به رى بازگشت . بار دیگر آنگاه که قصد سفر به ماوراء النهر داشت در بین راه از مشهد به بلخ مسافرت کرد و از بزرگان آن دیار بهره گرفت. در ایلاق نیز نزد بهضی از علما حدیث شنید و در همین روستا بود که شریف الدین ابو عبدالله محمد بن حسین معروف بن نعمت از او خواست تا کتاب من لا یحضره الفقیه را بنگارد. از آنجا عازم سرخس شد و آنگاه به سمرقند و فراعنه رفت.

بجز شیخ مفید، از جمله شاگردان صدوق ، مى توان این بزرگان را نیز نام برد:

•1.       برادر وى ، حسین بن على بن بابویه قمى

•2.       هارون بن موسى تعلکبرى

•3.      حسین بن عبیدالله غضائرى

•4.      حسین بن احمد بن عباسى نجاشى

•5.      علم الهدى ، سید مرتضى

•6.      سید ابوالبرکات على بن حسین جوزى حسینى حلى آثار صدوق

پرداختن به نوشته هاى صدوق خود کتاب مستقلى را مى طلبد و بجاست که کتابنامه صدوق نگارش یابد و نوشته هاى این دانشمند گرانمایه به جامعه علمى اسلامى شناسانده شود. .شیخ طوسى رحمه الله در کتاب  «الفهرست» نوشته است :

«وى (صدوق) نزدیک به سیصد کتاب تالیف کرده است .»

 نجاشى در کتاب «رجال» خود که بعد از فهرست شیخ نوشته شده ، ۱۹۸ کتاب صدوق را نام برده است . این در حالى است که اهمیت صدوق به زیادى تالیفات وى نیست ، بلکه به سودمندى کار اوست . نظم و تدوینى که وى در احادیث معصومین علیهم السلام به وجود آورده است تا عصر او سابقه نداشته و این نیز حکایت از تسلط بسیار عمیق وى بر روایات دارد.

از جمله تأليفات ايشان است:

•1.       من لا يحضره الفقيه‏

•2.       مدينة العلم‏

•3.      كمال الدين و تمام النعمة

•4.      التوحيد

•5.      الخصال‏

•6.      معاني الأخبار

•7.      عيون أخبار الرضا عليه‏السلام‏

•8.      الأمالي‏

•9.      المقنع في الفقه‏

•10.   الهداية بالخير

مهمترین کتاب شیخ صدوق که خود نیز از آن یاد کرده و تا زمان پدر شیخ بهایى مورد استفاده عالمان دینى بوده کتاب «مدینة العلم» است که مفقود گشته و با کمال تأسف به دست ما نرسیده است. بنا بن نوشته ابن شهر آشوب در کتاب «معالم العلماء» کتاب مدینة العلم ده مجلد و من لا یحضره الفقیه چهار مجلد است و از این نوشتن معلوم مى شود که مدینه العلم بیش از دو برابر من لا یحضره الفقیه بوده است. شیخ حسین بن عبدالصمد حارثى (پدر شیخ بهاءالدین عاملى) در کتاب درایه اش نوشته است:

«پایه ها و اصول معتبر حدیث ما پنج کتاب است : کافى، مدینه العلم، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار

علامه مجلسى و پس از وى سید محمد باقر جیلانى (سید شفتى) تلاشها و اموال زیادى صرف یافتن این کتاب کردند ولى اثرى از آن به دست نیاوردند.

مشهورترین و بزرگترین کتاب صدوق ـ پس از مدینة العلم ـ همین کتاب است که یکى از کتب اربعه روایى شیعه به شمار مى رود. این کتاب در بردارنده نزدیک به شش هزار حدیث مى باشد که بر اساس موضوعات مختلف فقهى تدوین شده است . ایشان در مقدمه کتاب سبب نگارش آن را چنین بیان نموده است:

«من نخواستم مانند سایر مصنفان روایاتى را که در هر موضوع رسیده است ثبت کنم بلکه در این کتاب روایاتى را آورده ام که بر اساس آن فتوا مى دهم و آنها را صحیح مى دانم و معتقد به صحت آنها مى باشم و میان من و پروردگار حجت است .»

مرحوم مامقانى به نقل از علامه طباطبایى ( بحر العلوم) مى نویسد:

«برخى از اصحاب روایات کتاب الفقیه را بر سایر کتب اربعه به چند دلیل ترجیح مى دادند: برخوردارى مولف از حافظه اى قوى که سبب ضبط بهتر روایات مى باشد. استوارى وى در نقل روایات. متاخر بودن کتاب ( من لا یحضره الفقه) از (کافى). صدوق صحت آنچه بر او در این کتاب آورده ، خود ضمانت کرده است. هدفش تنها نقل روایت نبوده بلکه به اظهار خود، مطابق آنچه نقل کرده فتوا داده است.»

شیخ صدوق سر انجام پس از عمرى تلاش و تحقیق در سنگر علم و فرهنگ اسلامى ، در سال ۳۸۱ ق در سن ۷۵ سالگى دعوت پروردگار خویش را لبیک گفت. وفات او در شهر رى اتفاق افتاد. پیکر مطهر وى در نزدیکى مرقد حضرت عبدالعظیم حسنى به خاک سپرده شد. آن محل اکنون نیز با نام ابن بابویه زیارتگاه مسلمانان است. گر چه در طول تاریخ همواره آرامگاهش مورد احترام شیعیان بوده ولى با حادثه اى که در حدود دویست سال پیش اتفاق افتاد، عظمت و اعتبار صدوق در نزد زائران حرمش بیشتر معلوم شد و ارادت آنان نسبت به وى دو چندان گشت، که شرح آن واقعه مطابق نقل روضات الجنات و دیگر کتب تاریخى بدین گونه است:

«در سال1238 هجرى قمرى ، باران زیادى بارید که بر اثر آن اطراف مزار شریف شیخ صدوق فروکش کرد و شکافى در کنار آن پدید آمد. مومنان در پى اصلاح بر آمدند. هنگام خاکبردارى به سردابى که جسد شیخ در آن مدفون بود، رسیدند. وقتی که به سرداب وارد شدند، جسد را سالم یافتند. آثار رنگ حنا هنوز بر ناخنهاى وى باقى بود، این خبر در سطح تهران پیچید تا آنکه سلطان وقت (فتحعلى شاه قاجار) نیز از آن مطلع گشت . دستور داد تا سرداب را نپوشانند که خواهان دیدن جسد است. شاه و همراهان در محل حاضر شدند و جمعى از علما و سران قوم به سرداب وارد شدند و همگى جسد را سالم مشاهده کردند. سپس دستور دادند تا سرداب را بپوشانند و بناى ساخته شده بر قبر را تجدید کردند.»




برچسب ها : شیخ صدوق, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی

 

                                                  « به یاد شیخ صدوق »

 

      کاش اندک التفاتی بر بزرگــــــــان داشـتیم          کاش بذرِ مهرِ آنان را به دل می کاشتیم

     نیست در صندوقچه ی افکارواندر ذهنِ ما            مختصر آگاهی از مردانِ حــق  اهل ولا

     ما نمی دانیم از ایشان هیچ ,جز نامی نکو           در پی اقوالِ آنــــان هم نکردیم جســتجو

     گویم اینک من به خواهانِ رهِ حق با وثوق           اکثــر ما غافلیم از سیره ی شیخ صدوق

     بی خبــر از خدمتِ ارزنده ی او مانده ایم             هیچ آیا جمله ای ازیک کتابش خوانده ایم؟

     او وجودش پُرزِ رحمت بود وخیرات زیاد              پا بــــــر این دنیا زِ هُوی یارِ پنهانی نهاد

     ابتدا آموخت درس معرفــــــــــت نزد پدر               شد به دریای عـــــلومِ لایَزالی غوطــه ور

     وی برای درکِ علمِ جمله اســــــتادانِ فن             جامه و رختِ درایت را کشید بر جان وتن

     با ســــفرهای پیاپی بهرِ علــــم و معرفت              داشت اندر ســــــــینه سودای رهِ حقانیت

     پی گرفت راه کلینی با تلاشـی مســـــــتمر             شد یکی از عالمین برتر و صـاحب نظر

     عصرآن شیخِ بزرگ راخوانده اندعصرِحدیث         حـــافظِ قولِ بزرگان شــــد زِ عُمالِ خبیث

    مردم از فضل و کمال و محضراو بهره مند           عاشق حق بود و بُگذشت عمراو براین روند

    هست مَن لا یَحضَرَش گنجی گرانقدر وعظیم           که در آن پی بر احادیثِ موثــــق می بریم

    او مقیم شــــهر ری بود و همانجا خاک شد            اِبنِ بابویــــه به نام آن کریــــــم بنـــیاد شد

    گر قدم بگذاشتید روزی به شــهر قدس ری             یک سلامی هم رسانید بر مزار پاک وی

                                                                                                                (ز. رسایی)

 



مصيبت ام البنين(س) مادر حضرت عباس(س)           

امام صادق عليه السلام فرمود:«رحم الله عمى العباس لقد اثر و ابلى بلاء حسنا... » خدارحمت كند عموى ما عباس را،عجب نيكو امتحان داد،ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد.براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را می‏برند.اينقدر جوانمردى،اينقدر خلوص نيت،اينقدر فداكارى! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه می‏كنيم،به روح عمل نگاه نمی‏كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد.

شب عاشوراست.عباس در خدمت ابا عبد الله عليه السلام نشسته است.در همان وقت‏يكى از سران دشمن می ‏آيد،فرياد می‏زند:عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند. عباس میشنود ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است،اعتنا نمی‏كند.آنچنان در حضور حسين بن على مؤدب است كه آقا به او فرمود:جوابش را بده هر چند فاسق است.می آيد میبيند شمر بن ذى الجوشن است.شمر روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر عباس دارد و هر دو از يك قبيله‏اند،وقتى كه از كوفه آمده است‏ به خيال خودش امان نامه‏اى براى اباالفضل و برادران مادرى او آورده است.به خيال خودش خدمتى كرده است.تا حرف خودش را گفت،عباس عليه السلام پرخاش مردانه‏اى به او كرد،فرمود:خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند.تو مرا چه شناخته‏ اى؟ درباره من چه فكر كرده‏ اى؟تو خيال كرده‏اى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم، امامم،برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو ؟آن دامنى كه ما در آن بزرگ شده ‏ايم ،اين طور ما را تربيت نكرده است.

جناب ام البنين،همسر حضرت على عليه السلام،چهار پسر از حضرت على عليه السلام دارد.مورخين نوشته‏ اند حضرت على عليه السلام مخصوصا به برادرش عقيل توصيه میكند كه زنى براى من انتخاب كن كه‏«ولدتها الفحولة‏» از شجاعان زاده شده باشد،از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لى ولدا شجاعا»میخواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد.(البته در متن تاريخ ندارد كه على عليه السلام گفته باشد هدف و منظور من چيست،اما آنها كه به روشن بينى على معترف و مؤمن‏اند میگويند حضرت على عليه السلام آن آخر كار را پيش بينى میكرد.) عقيل،ام البنين را انتخاب میكند.به آقا عرض میكند كه اين زن از نوع همان زنى است كه شما میخواهى.چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است،از اين زن به دنيا می آيند،هر چهار پسر در كربلا در ركاب ابا عبد الله حركت میكنند و شهيد میشوند.وقتى كه نوبت‏ بنى هاشم رسيد،ابا الفضل كه برادر ارشد بود به برادرانش گفت:برادرانم!من دلم میخواهد شما قبل از من به ميدان برويد،چون میخواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم.گفتند:هر چه تو امر كنى.هر سه نفر شهيد شدند،بعد ابا الفضل قيام كرد.اين زن بزرگوار(ام البنين)كه تا آن وقت زنده بود ولى در كربلا نبود،شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست.در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت ‏حسين بن على عليه السلام شهيد شدند.براى اين پسرها ندبه و گريه میكرد.گاهى سر راه عراق و گاهى در بقيع می نشست و ندبه‏ هاى جانسوزى میكرد.زنها هم دور او جمع میشدند.مروان حكم كه حاكم مدينه بود،با آن همه دشمنى و قساوت گاهى به آنجا می آمد و می ايستاد و میگريست.از جمله ندبه‏ هايش اين است:

لا تدعونى ويك ام البنين

تذكرينى بليوث العرين

كانت‏بنون لى ادعى بهم

و اليوم اصبحت و لا من بنين

اى زنان!من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد(چون ام البنين يعنى مادر پسران،مادر شير پسران)،ديگر مرا به اين اسم نخوانيد.وقتى شما مرا به اين اسم میخوانيد،به ياد فرزندان شجاعم می افتم و دلم آتش مى‏گيرد.زمانى من ام البنين بودم ولى اكنون ام البنين و مادر پسران نيستم.

مرثيه ه‏اى دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:

يا من راى العباس كر على جماهير النقد

و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد

انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد

ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد

لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد

می گويد:اى چشمى كه در كربلا بودى و آن منظره‏اى كه عباس من،شير بچه من،حمله می‏كرد میديدى و ديده‏اى!اى مردمى كه آنجا حاضر بوده‏ ايد!براى من داستانى نقل كرده‏اند، نمیدانم اين داستان راست است‏ يا نه.يك خبر خيلى جانگداز به من داده‏ اند، نمیدانم راست است‏ يا نه.به من گفته‏اند كه اولا دستهاى پسرت بريده شد،بعد در حالى كه فرزند تو دست در بدن نداشت‏ يك مرد لعين آمد و عمودى آهنين بر فرق او زد. واى بر من كه می گويند بر سر شير بچه‏ ام عمود آهنين فرود آمد.بعد می گويد:عباس جانم!فرزند عزيزم!من خودم میدانم كه اگر دست در بدن داشتى هيچ كس جرات نزديك شدن به تو را نمی‏كرد.

لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.




برچسب ها : وفات حضرت ام البنین, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت فاطمه

                                    در سوگ بانوی فاضل

دلم بشکسته و زار وغمین است


                                               وفات حضرتِ ام البنین است

نبود او جای زهرا ، لیک او هم 


                                          به جنت همجوارِ شاهِ دین است

به فرزندانِ حیدر، مادری کرد 

                                           که بر او صدهزاران آفرین است

بگفتا از حسینش نزدِ دشمن


                                   که دینِ حق و عدل را او معین است

بوَد عباس فرزندِ گرامش 
                                          

                                           که بابِ حاجتِ اهلِ زمین است

قرین با دختِ مولا همچنین بود 
                                        

                                           که بر انگشترِ جانش نگین است

علی را همدل و همراه و دلسوز


                                 بسی وصفش به نزدِ حق گُزین است

به سوگ و داغِ این بانوی فاضل 


                              سرشک خون، روان از هر دو عین است

بقیع شد میزبانِ جسمِ پاکش


                                          کنون مهمانِ رب العالمین است

                                               

                                                     (ز.رسایی)




برچسب ها : وفات حضرت ام البنین, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت فاطمه

من نتر سم و نگو یم ز ترس

ترس کجاست؟زمانیکه من حامل عشق و دوستی انسانها هستم.

من نفر ت را به دو ر خو اهم افکند

نفرت کجاست؟وقتی که من حامل بخشش و گذشت هستم.

من به کلام و ر فتار شک نخو اهم کرد

شک و تردید کجاست ؟زمانیکه قلب من جایگاه ایمان است.

 ایمان دار م با ایمان گو یم که اشتباه نکنم

اشتباه کجاست؟وقتی که من حامل حقیقت هستم.

 ز حقیقت گو یم که نو میدی بر من کار گر نشود

نومیدی کجاست؟زمانیکه من دنیایی از امید هستم.

آنگه که ز امید پر گشتم من ز تار یکی نباید تر سید

تاریکی کجاست؟وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پر نور هستم

نو ر در بر گیر م و فر یاد ز نم  که عشق خو اهم و ر زید

 عشق کجاست ؟ آنجا که همه نیت و خیر م بر ای او نه بهر تمنای خو یش باشد بی ز مان و بی مکان

آنجا که گو یم " اگر عشق  همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است"

آری پسر م تا  بی کر ان تا بی ز مان

 عشق " تا " ندار د

آری باور این است

باورم اين است

كودكي باشم

شجاعتي كنم

 ديوانه باشم

 ديوانه




برچسب ها : شهادت استاد مطهری, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, مرتضی مطهری, روز معلم




برچسب ها : وفات حضرت ام البنین, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت فاطمه

حضرت ام البنین(س)


نامش فاطمه دختر حزام بن خالد عامری و مادرش ثمامه بود. در حدود سال پنجم هجری در کوفه و یا اطراف آن متولد گردید. وی در عصر خود یکی از زنان با فضیلت، پرهیزگار، عابد، با تقوا و در شعر و حدیث سرآمد دیگران بود .
پدران
حضرت ام البنین(س) در دوران قبل از اسلام جزو دلیران عرب محسوب می شدند و مورخان آنان را به دلیری در هنگام نبرد ستوده اند. چنانکه ابوالفرج اصفهانی در کتاب خود دلیری و شجاعت اجداد حضرت ام البنین(س) را متذکر شده است .
افزون بر این، آنان علاوه بر شجاعت و قهرمانی، پیشوای قوم خود نیز بودند، چنانکه سلاطین زمان در برابر ایشان سر تسلیم فرود می آوردند . بی جهت نیست که عقیل بن ابی طالب به امیرالمؤمنین( ع) می گفت: در میان عرب از پدران
حضرت ام البنین(س) شجاع تر و قهرمان تر یافت نمی شود .

گروهی از مورخان بر آنند که علی(ع) با
حضرت ام البنین(س) بعد از شهادت حضرت زهرا(س) ازدواج نمود . دسته ای دیگر می گویند که این امر بعد از ازدواج حضرتش با امامه بوده، اما در هر حال ، مسلم است این ازدواج بعد از شهادت صدیقه کبری صورت گرفته است .
گویند عقیل بن ابی طالب که آشنا به انساب عرب بود، پیشنهاد ازدواج
حضرت ام البنین(س) را به حضرت علی (ع) داد. حضرت این انتخاب را پسندید و او را به خواستگاری نزد پدر حضرت ام البنین(س) فرستاد. حضرت علی ( ع ) با حضرت ام البنین(س) ازدواج کرد. ثمره این ازدواج چهار پسر به نامهای عباس( ۲۶- ۶۱ق)، عبدا… ( ۳۶-۶۱ق)، عثمان ( ۳۸-۶۱ق) و جعفر( ۴۰-۶۱ق) بود که تمامی آنها در کربلا به شهادت رسیدند و سرور همه آنان حضرت ابوالفضل العباس (ع) بود . حضرت ام البنین(س)  چه در زمان حیات امام علی(ع) و چه بعد از شهادت ایشان برای شوهر گرانقدرش، زنی صمیمی، فداکار و با عفت بود. این بانوی فداکار وقتی کودکان خرد سال حضرت علی( ع) را دید، بلافاصله تصمیم به خدمت و پرستاری آنان گرفت و در این کار تا حد یک مادر واقعی پیش رفت وفرزندان فاطمه(س) را بر فرزندان خود مقدم داشت و بخش عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان کرد وهمچون مادری مهربان به دلجویی و پرستاری آنان پرداخت. با کمال خوشرویی و سخنان محبت آمیز با آنها روبرو می شد؛ به خاطر همین وفاداری و رفتار شایسته او بود که زینب به دیدار او می رفت و از او تجلیل به عمل می آورد.
چنانکه گفته اند، پس از چندی به مولا علی(ع) پیشنهاد داد به جای فاطمه که اسم قبلی و اصلی وی بوده، او را «ام البنین» صدا زند، تا حسنین (ع) از ذکر نام اصلی او توسط علی(ع) به یاد مادر خویش فاطمه زهرا (س) نیفتاده و در نتیجه خاطرات تلخ گذشته در ذهنشان تداعی نگردد و رنج بی مادری آنها را آزار ندهد. به واسطه صفات نیکوی
حضرت ام البنین(س) بود که حضرت او را گرامی می داشت و از صمیم قلب در حفظ و حرمت او کوشید. حضرت ام البنین(س)  در واقعه عاشورا در مدینه بود چنان که به آنانی که عازم سفر بودند، چنین سفارش کرد: چشم و دل مولایم امام حسین (ع) و فرمانبردار او باشید؛ البته وقتی بشیر و زینب او را از ماجرای کربلا و شهادت امام حسین (ع) وفرزندانش باخبر نمودند، حضرت ام البنین(س) همچنان از امام حسین (ع) خبرگرفت و چون بشیر خبر شهادت آن حضرت را به او داد، حضرت ام البنین(س) گفت: «ای بشیر، بند دلم را پاره کردی!» و صدا و ناله شیون بلند کرد. می گویند بشیر گفت: خداوند به سبب مصیبت مولایمان امام حسین(ع) به شما پاداش بزرگ عنایت کند. حضرت ام البنین(س)گفت: فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است، فدای حسینم باد! 
به گفته علامه مامقانی، این شدت علاقه ، کاشف از علو مرتبه او در ایمان، و قوت معرفت او به مقام امامت است که شهادت چهار جوان خود را که نظیر ندارند در راه دفاع از امام زمان خویش سهل می شمارد .
به هر حال، فقدان فرزندانش او را متأثر و ناراحت کرده بود، چنانکه وقتی حضرت زینب(س) سپر خونین حضرت عباس(ع)را به عنوان یادگاری به
حضرت ام البنین(س) نشان داد، وی تا آن را دید چنان دلش سوخت که نتوانست تحمل کند و بی هوش بر زمین افتاد.
وی هر روز برای فرزندش عباس نوحه سرایی می کرد و فرزند او عبید ا… را نیز به همراه خود می آورد. مردم مدینه برای شنیدن نوحه او گرد می آمدند و به سبب جانسوز بودن نوحه سرایی او همگی اشک می ریختند. باید گفت، آمدن
حضرت ام البنین(س) به بقیع نوعی انقلاب بر ضد بنی امیه و آگاهی مردم از ژرفای مصیبت بود. پس از آگاهی از جریان عاشورا و شهدای آن واقعه، ام البنین مجلس سوگواری و مصیبت در خانه اش برپا کرد. زنان بنی هاشم در آن جا گرد آمدند و برای امام حسین( ع) و خاندانش گریه کردند.
● وفات
حضرت ام البنین(س)
بنا بر قول مشهور، این بانوی بزرگوار در ۱۳ جمادی الثانی سال ۶۴ ق وفات یافت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد .
چنانکه اشاره شد، وی صاحب چهار پسر به نامهای عباس، عبدا… ، عثمان و جعفربود. در این میان، نوادگان عباس که اکثر آنان درعربستان، عراق، مصر، اردن، ایران و ترکمنستان پراکنده می باشند، در علم و ادب، شعر و حدیث سرآمد عصر خویش بودند؛ از جمله ابویعلی حمزه بن قاسم بن علی بن حمزه بن حسن بن عبیدا… بن عباس از محدثان مورد اعتماد شیعه و صاحب کتاب «التوحید»، «الزیاره» و «المناسک» می باشد که مزار او در حله معروف است و مردم آنجا را زیارت می کنند .




برچسب ها : وفات حضرت ام البنین, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت فاطمه

استاد شهید مرتضی مطهری


آب دریا را اگر نتوان کشید            هم به قدر تشنگی باید چشید


13 بهمن 1299 بود که روستای فریمان( درخراسان) از به دنیا آمد نوزادی پاک سیرت به خود بالید و او کسی نبود جز (مرتضی مطهری ) . در عالم خواب به مادرش نوید داده بودند که فرزندی به دنیاخواهی آورد که به اسلام خدمات ارزنده ای می کند.


مرتضی چهارمین فرزند خانواده بود و پدرش از روحانیون مورد اعتماد خراسانی ها. سحر خیزی و انس با قرآن از یادگاری های پدرش به او بود. تفریح نوجوانان و جوانان روستای آن ها اسب سواری بود و مرتضی از بهترین سوارکاران آنجا به حساب می آمد.


هنگامی که در 13 سالگی تصمیم گرفت به خواندن دروس طلبگی بپردازد مصادف با زمانی بود که رضا شاه با اقداماتش موجب تضعیف شدید روحانیون و دانشمندان علوم دینی شده بود تا جایی که نماز وتعلیمات دینی درمدارس ممنوع شده بود ومردم حتی حق نداشتند در خانه هایشان هم برای امام حسین (ع) مجلس روضه خوانی بگیرند. در آن زمان شرایط برای طلبه ها تا جایی سخت شده بود که پدر مرتضی برای خروج از خانه فقط شبها و آن هم مخفیانه می توانست از خانه خارج شود.


مرتضی نزدیک 2 سال در حوزه علمیه مشغول تحصیل بود که به دستور رضا خان تمام حوزه های علمیه مشهد تعطیل شد. سپس ناامیدانه به روستایشان بازگشت ولی دوباره تصمیم گرفت به طلبگی ادامه دهد واین بار در حوزه علمیه قم.


مرتضی با یک دنیا امید راهی قم شد. درسال های اول شدیدا میل به تنهایی داشت و غرق در تفکرات وسوالاتی بود که برایش پیش می آمد. در حوزه علمیه قم سیدی بود خوش سیما ونیک سیرت که با اخلاق و رفتارش دل تمام طلبه ها از جمله مرتضی را ربوده بود. اسمش سید روح ا... خمینی بود.


 مرتضی که به گفته ی خودش گمشده ی خود را درشخصیت او یافته بود جلسه اخلاق او را مشتاقانه پیگیری می کرد و شدیدا تحت تاثیر صحبت های حاج روح ا... قرار گرفته بود.کم کم با ورود ایت ا... بروجردی به حوزه علمیه قم جلسات درس ایشان و حاج روح ا... خمینی از مهمترین جلسات حوزه شده بود . مرتضی که علاقه زیادی به فلسفه داشت در درس فلسفه حاج آقا روح ا... حاضر می شد تا اینکه ایشان بنا به دلایلی دیگر فلسفه تدریس نکرد .پس از آن مرتضی با شخصیت بزرگی آشنا شد(که بعدها همه او را علامه طباطبایی  می خواندند) و شروع به تحصیل فلسفه از محظر ایشان نمود.علامه که در آن زمان هنوز برای همگان شناخته شده نبود چنان تاثیری در مرتضی گذاشت که او را دلباخته خودش کردتا جایی که مرتضی هرگاه از علامه نامی می برد بعد از آن, عبارت روحی فداه(جانم فدایش)را بر زبان می آورد.کم کم از نظر علمی مرتضی به جایی رسید که خودش نیز برای طلبه های جوان تر جلسات تدریس داشت.



در آن روز ها که بیشتر وقت استاد مرتضی مطهری به بحث و تدریس می گذشت ایشان از مسائل سیاسی هم آگاه بودند و با گروه فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی هم ارتباط داشتند.استاد نزدیک به سی سال داشت که به خواستگاری دختری در مشهد رفت و با او ازدواج کرد.پس از ازدواج بنا به دلایلی مجبور به هجرت از قم شدند و غریبانه در شهر بزرگی به نام تهران سکونت کردند.استاد یک روز در هفته نیز به قم می رفت و در جلسه درس فلسفه علامه طباطبایی حاظر می شد.حاصل این جلسات را ایشان در کتابی به نام (اصول فلسفه و روش رئالیسم)منتشر کرد که باعث حیرت همگان شد و معروفیت استاد مطهری را به همراه داشت.پس از آن در دانشگاه الهیات دانشگاه تهران به عنوان مدرس حق التدریسی به فعالیت پرداخت.شهید بهشتی و شهید باهنر از جمله کسانی بودند که استاد راهنمای آنان در دکترا استاد مطهری بود.انتشار کتاب دوم مطهری به نام داستان راستان خیلی از طرفدارانش را به تعجب واداشت چرا که این کتاب را کتابی برای نوجوانان و عموم مردم می دانستند و از او انتظار دیگری داشتند.ولی دیری نپایید که این کتاب در بین مردم بسیار محبوبیت یافت و به چاپ های متعدد رسید تا جایی که از طرف سازمان جهانی یونسکو به عنوام کتاب سال برگزیده شد.


در سال 1340 پس ار درگذشت دو تن از روحانیون برجسته حوزه به نام های آیت ا... بروجردی وآیت ا... کاشانی شاه به گمان اینکه دیگر مخالفی در سر راه خود ندارد اصلاحات خانمان سوز و عوام فریبانه ای به نام انقلاب سفید را به راه انداخت. این برنامه با مخالفت علمای قم و در راس آن ها آیت ا... خمینی روبرو شد اما شاه اعتنایی نکرد در حالی که برخلاف خیالات او, این اقدامات سرآغاز انقلابی شد که در نهایت به عمر نظام شاهنشاهی در ایران پایان داد.جنایت های شاه همچنان ادامه داشت تا اینکه امام خمینی در محرم آن سال با همکاری استاد مطهری و مبارزان دیگر ,بین مسئولین هیات های عزاداری امام حسین (علیه السلام) هماهنگی هایی ایجاد کرد که به سخنرانی های رسواگرانه علیه نظام شاهنشاهی انجامید.در نتیجه این اقدامات بود که مردم در روز عاشورا همراه با دسته های عزاداری و در حالی که بر روی علامت ها و در بین مردم عکس های آیت ا... خمینی به چشم می خورد از خیابان ری به طرف کاخ شاه به راه افتادند و با شعار (مرگ بر این دیکتاتور) و (خمینی بت شکن ملت طرفدار توست)لرزه بر اندام کاخ نشینان انداختند.عصر عاشورا در قم نیز آیت ا... خمینی در یک سخنرانی بسیار تند رژیم شاه و اسرائیل را به باد انتقاد گرفت.روز بعد مامورین شاه به منزل افرادی مثل امام خمینی و شهید مطهری ریحتند و آنان را به زندان منتقل کردند که سرانجام با فشار علمای بزرگ پس ار 43 روز از زندان آزاد شدند.در سال 1343 گروهی به نام (هیات های موتلفه اسلامی )به طور مخفیانه تشکیل شد.اینان در واقع همان سران هیات های مذهبی بودند و استاد مطهری به دستور امام خمینی (ره) مسئولیت نظارت بر کار های این گروه را داشت .در همان سال حسن علی منصور به سفارش آمریکا نخست وزیر شد و در اولین اقدامش لایحه کاپیتولاسیون را در مجلس به تصویب رساند که به موجب آن نزدیک به 40هزار مستشار آمریکایی در ایران مصونیت قضایی پیدا کردند.وقتی این خبر به امام خمینی رسید شدیدا ناراحت شدند و طی یک سخنرانی تندی این اقدام را توهینی به ملت بزرگ ایران دانست.پس از این اقدام ,شاه امام خمینی را به بهانه اخلال در امنیت کشور به ترکیه تبعید کرد.فضای کشور را خفقانی سخت فرا گرفته بود.در این بین جمعیت هیات های موتلفه برای شکستن این فضاراهی ندید جز از بین بردن مهره های اصلی حکومت و برای اولین قدم نخست وزیر را سزاوار اعدام دیدند.بنابراین حکم او به عنوان مفسد فی الارض از سوی آیت ا... میلانی صادر شد و آن ها منصور را جلوی مجلس شورای ملی به گلوله بستند .مردم با شنیدن خبر کشته شدن نخست وزیر با خوشحالی به خیابان ها ریختند و به پخش شیرینی پرداختند.



پس از شناسایی و دستگیری اعضای هیات های موتلفه توسط ساواک,قاضی پرونده در خلال مدارک به نام مطهری برخورد کرد ولی چون از قبل او را می شناخت شجاعانه تمام مدارک مربوط به استاد مطهری را از پرونده حذف کرد و استاد از مجازات حتمی اعدام نجات یافت و تصمیم گرفت به شکرانه این نعمت,بیش از پیش یه فعالیت های اسلامی بپردازد.



استاد مرتضی مطهری در سال 1346 به همت چند تن دیگر,موسسه حسینیه ارشاد را در خیابان شمیران تهران بنا نهاد.این حسینیه که از آن به عنوان نبض فرهنگی پایتخت می توان نام برد ,هدفش تبلیغ و نشر ایدئولوژی اسلامی بود و خیلی زود در میان مردم شهره گشت.ولی دیری نپایید که استاد مطهری به خاطر دخالت های مدیر داخلی حسینیه ارشاد که فردی مشکوک بود مجبور به استعفا گردید و به دنبال ایشان آیت ا... خامنه ای ,دکتر شریعتی و اشخاصی دیگر نیز برنامه هایشان را در این حسینیه حذف کردند.پس از آن استاد مطهری در مسجد الجواد ,کانون توحید,مسجد جاوید و مسجد ارگ به فعالیت پرداختند که همه آنها به همراه حسینیه ارشاد یکی پس از دیگری به دستور شاه تعطیل می شدند.ساواک همچنین در سال 1354 با ممنوع المنبر کردن استاد مطهری دیگر خیال خود را راحت کرد.در سال بعد نیز ایشان را مجبور به استعفا از دانشگاه کردند .اما جلساتشان همچنان در منزل خود استاد برگزار می شد و ایشان به همراه امام خمینی هفته ای دو بار هم در حوزه علمیه قم به تدریس می پرداختند.پس از چندی با انتشار خبر شهادت آیت ا... حاج مصطفی خمینی فرزند امام ,راهپیمایی هایی با هماهنگی استاد مطهری درسراسر ایران برگزار شد که موجب شد نام خمینی پس از مدت ها بار دیگر بر سر زبان ها بیفتد و مردم دوباره به خیابان ها ریخته و فریاد یا مرگ یا خمینی سر دادند. پس از آن رژیم شاه در پائیز 1357 حکومت صدام حسین را مجبور کرد تا از آیت ا... خمینی بخواهد یا دست از مبارزه بردارد یاخاک عراق را ترک کند که امام دومی را برگزید و به کویت رفت ولی دولت کویت از ترس شاه به ایشان اجازه ورود نداد .سپس امام خمینی در تصمیمی ناگهانی به دهکده نوفل لوشاتو در فرانسه تغییر مسیر داد.آنجا بود که دیگر نام خمینی محور رسانه های جهان شد.در ایران حتی نخست وزیر وقت و فرماندهان ارتش نیز می دانستند که استاد مطهری رابط امام خمینی با ایران است. استاد یکبار هم برای دیدار با امام به دهکده نوفل لوشاتو سفر کرده بود.ایشان هرچند مانند مبارزان دیگر انقلاب شهرت نداشتند اما بعد از امام عملا شخص دوم انقلاب بودند و در همه امور مشاور ایشان به حساب می آمدند.تا اینکه شبی حاج احمد خمینی از فرانسه با استاد تماس گرفتند و گفتند امام می خواهد به ایران بازگردند.


تصمیم خطرناکی بود و استاد مطهری از آن لحظه تا لحظه نشستن هواپیما دلهره ای عجیب داشتند زیرا هر لحظه اخبار ضد و نقیضی منتشر می شدمبنی بر احتمال ربودن هواپیمای امام و یا انفجار آن در آسمان و دیگر اینکه استاد مطهری مسئول کمیته استقبال از امام نیز بودند.سرانجام هواپیمای امام در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست و مردم در بزرگ ترین استقبال تاریخ,پس از سال ها با رهبر انقلابشان دوباره دیدار کردند و 10 روز بعد انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید.



پس از پیروزی انقلاب اسلامی دشمنان اسلام و ایران تصمیم به انتقام گرفتند و استاد مرتضی مطهری ,این مغز متفکر نظام از نخستین قربانیان آنها بود که توسط گروهک تروریستی فرقان و  در عین بی گناهی به شهادت رسید.


زیر نور چراغ کوچه در باز شد.یک مرد روحانی و به دنبالش دو نفر دیگر بیرون آمدند.هنوز چند قدمی نرفته بودند که ناگهان کسی از تاریکی صدا زد:استاد.استاد مطهری برگشت و گفت:جانم که ناگهان صدای تیری از تاریکی برخواست .خون , از پیشانی ایشان جاری شد و استاد بر زمین افتاد.


گرچه انقلاب ما از ادامه حیات نماد تفکر و اندیشه اسلامی بی بهره شد ولی پس از او کتابهایش همچنان همدم خلوت جستجوگران حقیقت و یاریگر فیلسوفان و اندیشمندان در کشاکش بحث های علمی شد.


در آن روز بسیاری به این می اندیشیدند که : به راستی این مرتضی مطهری کیست که در سوگش مرد بزرگ و بردباری مانند امام خمینی (ره) اینچنین اشک می ریزد.


در پایان مطلب را با عبارتی از استاد مطهری مزین می نماییم:


اولین اثر ایمان مذهبی از نظر انبساط آفرینی ,خوش بینی است.فرد با ایمان خوش بین است در حالی که فرد بی ایمان ,قوانین و تشکیلات و تاسیسات کشور را فاسد و ظالمانه می داند و هرگز به فکر اصلاح خودش نمی افتد و معتقد است در جایی که زمین و آسمان بر ظلم و جور و نادرستی است ,درستی ذره ای مانند من چه اثری دارد!!


برای شادی روح تمام یاری گران دین خدا صلوات




برچسب ها : شهادت استاد مطهری, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, مرتضی مطهری, روز معلم

 

                                         « تقدیم به معلمین عزیز»

 

 

                                                                                                              ( ز.رسایی) 




برچسب ها : شهادت استاد مطهری, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, مرتضی مطهری, روز معلم

دین - برگرفته از کتاب فاطمه، فاطمه است دکتر علی شریعتی

اينک لحظه‌ وداع با علي (ع) ! چه دشوار است.

اکنون علي (ع) بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ” ام رافع ” بيايد ، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه‌ هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او مي‌رود.

به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلک‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه‌ علي (ع) خاموش شد و علي (ع) تنها ماند . با کودکانش.
از علي (ع) خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي (ع) چنين کرد.

اما کسي نمي ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمي ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر مزار فاطمه (ع) .

مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي (ع) دارد.
و علي (ع) که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي ‌پيغمبر (ص)، بي ‌فاطمه (س). همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه (س)نشسته است.

ساعت ‌ها است.شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي ‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌ هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي (ع) برمي‌آيد، از سر مزار فاطمه (س) به خانه‌ خاموش پيغمبر (ص) مي‌برد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.
من تو را در شکافته مزارت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.

وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌اي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.

اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کننده‌اي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظه‌اي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.

درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه (س) را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت‌هايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟

درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس مي‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمي‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه (س) توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌اي که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.

آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو کرد، با حالتي که در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد که اين “وديعه‌ي عزيز”ي را که به من سپرده‌اي، اکنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد.

فاطمه (س) اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ که بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه (س)پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه (س)را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه (س)، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني که در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جور و حکومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.
اين است که همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه (س) منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه (س) سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه(س) ، يک ” زن ” بود، آن‌ چنان که اسلام مي‌خواهد که زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وي در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.

وي خود يک “ امام ” است، يعني يک نمونه مثالي، يک تيپ ايده‌آل براي زن، يک “ اسوه ” ، يک شاهد براي هر زني که مي‌خواهد ” شدن خويش ” را خود انتخاب کند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي، در خانه‌ پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره کننده‌ روح بزرگ فاطمه (س) ، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است که فاطمه (س) همسفر و همگام و هم‌ پرواز روح عظيم علي (ع) است.

او در کنار علي (ع) تنها يک همسر نبود، که علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي (ع)در او به ديده يک دوست، يک آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي ‌نگريست و انيس خلوت بيکرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
اين است که علي (ع) هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه (س) ، علي (ع) همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را که از فاطمه (س) بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌کند. اينان را “بني‌علي (ع) ” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه(س)”.

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي (ع) ، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر (ع) نيز ديديم که او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تکيه مي‌کند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از ” بوسوئه ” تقليد کنم، خطيب نامور فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لويي، از ” مريم ” سخن مي‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيکرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي ‌هاي اعجاز‌گر کرده‌ اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه ‌ها و کوششها و هنرمندي‌‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند که: “مريم (س)، مادر عيسي (ع) است “.
و من خواستم با چنين شيوه ‌اي از فاطمه (س)بگويم. باز درماندم

خواستم بگويم، فاطمه (س) دختر خديجه‌‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه (س) نيست.

خواستم بگويم که فاطمه (س) دختر محمد (ص)است.

ديدم که فاطمه (س) نيست.

خواستم بگويم که فاطمه (س) همسر علي (ع) است.

ديدم که فاطمه (س) نيست.

خواستم بگويم که فاطمه (س) مادر حسن (ع) است.

ديدم که فاطمه (س) نيست.

خواستم بگويم که فاطمه (س) مادر حسين (ع) است.

ديدم که فاطمه (س) نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه (س) مادر زينب (س) است.

باز ديدم که فاطمه (س) نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه (س) نيست.

فاطمه(س) ، فاطمه (س) است.




برچسب ها : شهادت حضرت فاطمه, یاس کبود, مجمع ادبی مذهبی یاس کبودفاطمیه, ری, حضرت زهرا

سعدی شیرازی

سعدیمشرف الدین مصلح بن عبداﷲ سعدی شیرازی، نویسنده و گوینده ٔ بزرگ قرن هفتم. وی در شیراز به کسب علم پرداخت و سپس به بغداد رفت و در مدرسه ٔ نظامیه به تعلم مشغول گشت. سعدی سفرهای بسیار کرد و در زمان سلطان اتابک ابوبکربن سعدبن زنگی (۶۲۳ – ۶۶۸ هَ .ق .) به شیراز بازگشت و به تصنیف سعدی نامه یا بوستان (سال ۶۵۵) و گلستان (سال ۶۵۶) پرداخت. علاوه بر اینها قصاید و غزلیات و قطعات و ترجیعبند و رباعیات و مقالات و قصاید عربی دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده اند. وفات وی بین سالهای ۶۹۱ و ۶۹۴ هَ .ق. در شیراز اتفاق افتاد و آرامگاه جدید او در اردیبهشت ماه ۱۳۳۱ هَ .ش . برپا شده است. 

چند سخن کوتاه و خواندني از سعدي

- هر چه نپايد، دل‏بستگي را نشايد.

 

- ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند.

 

- خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.

 

- اگر شب‏ها همه قدر بودي، شب قدر بي‏قدر بودي.

 

- صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.

 

- هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

 

- از نفس‏پرور، هنروري نيايد و بي‏هنر، سروري را نشايد.

 

- هر که بر زيردستان نبخشايد، به جور زبردستان گرفتار آيد.

 

- همه کس را عقل خود به کمال نمايد و فرزند خود به جمال.

 

- مشک آن است که خود ببويد، نه آنکه عطار بگويد.


- دوستي را که به عمري فرا چنگ آرند، نشايد که به يک دم بيازارند.

 

- شيطان با مخلصان برنمي‏آيد و سلطان با مفلسان.

 

- هر که در زندگي، نانش نخورند، چون بميرد، نامش نبرند.

 

- هر که با بدان نشيند نيکي نبيند.

 

- رأي بي‏قوت، مکر و فسون است و قوّت بي‏رأي، جهل و جنون.

 

- قدر عافيت کسي داند، که به مصيبتي گرفتار آيد.

 

- ملوک از بهر پاس رعيّتند، نه رعيت از بهر طاعت ملوک.

 

- مال از بهر آسايش عمر است، نه عمر از بهر گرد کردن مال.

 

- خشم بيش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بي‏دقت، هيبت ببرد.

 

- برادر که در بند خويش است، نه برادر و نه خويش است.

 

- عالم ناپرهيزکار، کور مشعله‏دار است.

 

- هنر، چشمه زاينده است و دولت پانيده.

 

ـ هر که خيانت ورزد، پشتش از حساب بلرزد، و آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.

 

ـ دوستان، به زندان به کار آيند که بر سفره، همه دشمنان، دوست نمايند.

 

- منشين تُرُش از گردش ايام که صبر  تلخست وليکن بر شيرين دارد 

 

ـ هرکه خداي را عزوجل، بيازارد تا دل خلقي به دست آرد، خداوند تعالي همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.

 

- اگر بمرد عدو، جاي شادماني نيست  که زندگاني ما نيز جاوداني نيست 

 

-بزرگش نخوانند اهل خرد   که نام بزرگان به زشتي برد

 

- هر که عيب دگران پيش تو آورد و شمردبي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد

 

ـ شکر آنکه به مصيبتي گرفتارم، نه به معصيتي.

 

ـ لقمان را گفتند: ادب از که آموختي؟ گفت: از بي‏ادبان؛ هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهيز کردم.

 

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداي  وليک مي‏نتوان از زبان مردم رست 

 

پاي در زنجير پيش دوستانبه که با بيگانگان در بوستان

 

ـ زلف خوبان، زنجير پاي عقل است و دام مرغ زيرک.


عالِم که کامراني و تن‏پروري کند  او خويشتن گم است، که را رهبري کند؟ 

 

ـ خلعت سلطان اگرچه عزيز است، جامه خود، از آن به عزت‏تر و خوان بزرگان اگر چه لذيذست، خرده انبان خويش، از آن به‏لذت‏تر.

 

ـ محمد غزالي را پرسيدند: چه گونه رسيدي بدين منزلت در علوم. گفت: بدان‏که هرچه ندانستم، از پرسيدن آن ننگ نداشتم.

 

بپرس هرچه نداني که ذُلِّ پرسيدن  دليل راه تو باشد به عزّ دانايي 

 

ـ هرکه در حال توانايي نکويي نکند، در وقت ناتواني سختي ببيند.

 

ـ هرکه با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان است.

 

ـ هرکه با بدان نشيند، نيکي نبيند.

 

ـ مردمان را عيب نهاني پيدا مکن که مر ايشان را رسوا کني و خود را بي‏اعتماد.

 

ـ هرکه علم خواند و عمل نکرد، بدان مانَد که گاو راند و تخم نيفشاند.

 

گر سنگ همه لعل بدخشان بودي  پس قيمت لعل و سنگ يکسان بودي 

 

ـ بي‏هنران، هنرمند را نتوانند که ببينند.


ـ حکيمي که با جُهال درافتد، توقع عزت ندارد؛ وگر جاهلي به زبان‏آوري بر حکيمي غالب آيد، عجب نيست که سنگي است که گوهر همي‏شکند.

 

ـ مُشک آن است که ببويد، نه آنکه عطار بگويد. دانا چون طبله عطارست؛ خاموش و هنرنماي و نادان خود، طبل غازي؛ بلندآواز و ميان‏تهي.

 

ـ جوان‏مرد که بخورَد و بدهد، به از عابد که روزه دارد و بنهد.

 

ـ به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست، برسد.




برچسب ها : سعدی شیرازی, زندگی نامه, یاس کبود شعبه فاطمیه ری, مجمع ادبی مذهبی